اشعار پارسی

نامه ها و نوشته های کارو ( بخش 2 )

نامه ها و نوشته های کارو ( بخش 2 )





سرگذشت من

سرگذشت من ، سرگذشتي بود كه اشتباها از { سر } من { گذشته} بود......
و سرنوشت من ، سرنوشتي مبهم بود ، كه آن كسي كه جاي كاغذ را بلد نيست و بر سر ما چيز مي نويسد !
اشتباها بر{ سر} من {نوشته } بود ....
و من در سر نوشت خود ، سرگذشت خيلي از انسان ها را ديدم....
و از سرگذشت خود ، درباره خيلي از سرنوشت ها ، خيلي چيزها شنيدم ...
و از همه اينها و از همه آنها .........
آه ...... فرياد ، باور كنيد انسانها ! .. خيلي چيزها فهميدم !...

فهميدم كه در همه و هر جا كه زندگي مردم بر مدار پول مي چرخد،
بايد خر بود و خر پرست !... بايد فاحشه بود و پرچم جاكشي در دست ،
بايد تو سري خورد و مرد !.. و تو سري زده ، نشست !...
بايد نمك خورد و با كمال بي مروتي نمكدان شكست ،
بايد از راست نوشت و از چپ خواند!
از عقب نشست ، واز جلو راند !

و سرنوشت ها و سرگذشت ها ، سرنوشت ها در قالب سرگذشت ها ، و سر گذشت ها در تابوت سر نوشت ها ، به من ياد دادند:
كه هركس اين چنين نبود ، اگر چه خيال مي كرد كه هست !
و اگر چه واقعا بود ، ولي پاي در گل رسوايي ، از كار افتاد و فروماند

و من از پا افتادم و ماندم ...........



******************************



گمنام

بی هوش افتاده بود

بی هوش ؟! نه ! نمی توان گفت بی هوش

چون رنگش فزون از حد زرد و رنگ پریده بود ! چشمانش نیمه باز بود

نیمی از بستگی در چشم تارش را بیداریِ یک مرگ در هم دریده بود !

از آنجا که لخت بود و پیراهنی به تن نداشت دل مادر طبیعت به حال زارش سوخته بود و از خاک و گل با چین و شکنی چند ، پیراهنی دو رنگ برایش دوخته بود ...



******************************



آخرین نقطه


هر بار که مرا می دید ساعت ها گریه می کرد ! آخرین بار که به سراغم آمد دیوانه وار می خندید ! وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید با طعنه گفت : تعجب نکن که چرا می خندم من دیگر آن زن سابق نیستم! بس بود هرچه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم !...

تازه حرفش را تمام کرده بود که قطره اشکی سرگردان در گوشه چشمش لنگر انداخت ؟ با طعنه گفتم : بنا بود گریه نکنی ! پس این قطره اشک چیست ؟! اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت :

این ؟!.. این اشک نیست . نقطه است ! می فهمی ؟! نقطه .. این آخرین نقطه ایست که به آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم به عشقِ مردان گذاشتم ! من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم جز به یکپارچگی شان ... یکپارچگی در نامردی !...



******************************



عشق دروغ

رفته بودیم دور از نگاه دیگران ، ساعتی با سرگردانیِ یک عشق بی پناه ، زیر روشنایی مات ماه ، گردش کنیم ..

آسمان کاملا صاف بود. مع هذا ، پاره ای ابر سیاه صورت نازنین ماه را در سیاهی خود ناپدید می کرد ... گفتم : آسمان به این صافی ، معلوم نیست این قطعه ابر سیاه از گریبان این ماه چه می خواهد ؟ اشاره ای به ابر کرد ، آهی کشید و گفت : آن ؟!... آن ابر نیست ! عصاره است . عصاره ی ناله های پنهانی عشاق واقعی است ... روی ماه را پوشانده است تا ماه شاهد عشق دروغین من و تو نباشد...



******************************



نامه به الاغ

الاغ جون

من برخلاف کسانی که برای تو تره هم خرد نمی کنند ، به تو ارادت دارم . به تو ... به نبوغ تو ... به فهم همه جانبه تو ... به درک اجتماعی تو ... به جهان بینی تو ... باور کن کلی ارادت دارم

از طرف دیگر به زندگی مرفه تو ، به آرامش خاطر تو ، به خونسردی تو در مقابل حوادث ، به مهارت تو در «خر کردن» آدم ها ، به قدرت هنرپیشگی تو در تجلی خریت مصلحت آمیز... به همه اینها تا سرحد جنون حسادت می ورزم

تصادفی نیست که تصمیم گرفته ام ، اینچنین صمیمانه با تو چند کلامی دردل کنم . دلم می خواست لحظه ای چند خریت مصلحت آمیز خود را کنار می گذاشتی ، من را هم چون خودت خر می پنداشتی و همانطور ساده و خرکی به دردهای بی درمان من گوش می دادی

گوش کن الاغ جون

عرض کنم به حضور مبارکت که ما ( بلانسبت شما ) در این دنیا آدمیم ... نمی دانم چند سال و یا چند هزار سال پیش از این به عنوان « اشرف مخلوقات » صدها خروار قانون وضع کرده ایم و بعد برای اجرای این قوانین یکی از فرشتگان زیادی را ، بدون اجازه خدا از آسمان به زمین کشاندیم ... آن وقت ... یک عدد ترازوی فکسنی به دست مبارک آن فرشته داده ایم و نام آن فرشته را به علاوه آن ترازو گذاشته ایم « فرشته عدالت » من مطمئنم که چنین اسمی هرگز به گوش تو نخورده ... برای اینکه تو هرگز احتیاجی به عدالت نداشته ای ... کما اینکه تو خودت را از آن جهت به خریت زده ای که مبادا روزی از روزها « عدالت » خر شود و از تو انتظار تابعیت داشته باشد.

اما ، ما آدم ها ، ما که می گوییم آدمیم ، برای این فرشته ی ساخته خودمان ، این فرشته خودمانی ، آنقدر احترام قایل شده ایم که فرشته ی مادر مرده ، پاک خودش را باخته است.

از یادش رفته که اصولاً برای چه از آسمان خدا به زمین بندگان خدا سرازیر شده .... و بالاتر از آن ، هیچ یادش نیست که فلسفه ی آن ترازوی فکسنی که به دستش داده اند ، چیست

بدتر از همه اینکه چشم هایش را هم بسته ایم . می دانی الاغ جون ، بسته ایم تا هنگام قضاوت ، دیدگانش با دیدگان هیچ کس تلاقی نکند ... تا تمنای هیچ نگاه ملتمسی ، تصادفاً او را از قضاوت عادلانه منحرف نسازند



الاغ جون

نمی دانم این فرشته در آغاز کار در کدام قسمت از این کره خاک بر سر خاکی فرود آمده؟ اما به هرحال هرکجا که فرود آمده ، اجداد آدم ها فوری قالبش را ریخته اند و سپس کتیبه های آن را بین هفتاد و دو ملت ، به طور مساوی تقسیم کرده اند تا خدا نکرده هیچ قومی بی نصیب نماند

یکی از این کتیبه ها هم به ما رسیده ! من مطمئنم که تو هرگز کپی سنگی فرشته عدالت را که بر تارک ساختمان وسیعی موسوم به « کاخ دادگستری » میخکوب شده است ، ندیده ای . حق هم با توست ... چون اصولاً دادگستری را برای خر کردن آدم ها ساخته اند ... تو که خودت خر خدا هستی ... دیگر احتیاجی به تجدید ساختمان نداری که گذارت به آن طرف ها بیافتد.



الاغ جون

به مرگ تو نباشد ، به جان کره های ناز پروده ات قسم ، هیچ نمی دانم چند سال است که این فرشته سنگی با آن ترازوی فکسنی ضامن اجرای عدالت در کشور ماست.



الاغ جون

ما آدم ها هرگز نبوغ شما الاغ ها را نداریم که بتوانیم خود را به خریت بزنیم ... از این لحاظ متأسفانه پرورگار کمال ظلم را در حق ما روا داشته است ... باری چون نمی توانیم خود را به خریت بزنیم ، طبعاً خیلی از چیزها را خوب می فهمیم و چون می فهمیم کار و بارمان شده توی سری زدن : یکی توی سر خودمان ، یکی در میان هم ، تو سر بخت بدبختی که داریم.

می دانی الاغ جان فرزندان آدم مثل کره های تو صد پدر ندارند که اگر نود و نه تاشان مرد باز یکی شان بالای سر کره ها باشد ... فرزندان آدم شیر یک مادر را می خورند و زیر سایه یک پدر بزرگ می شوند .... فرزندان آدم یتیم می شوند ... الاغ جون خوب می دانم این قبیل فجایع برای شما الاغ ها ، مسایلی بی اهمیت و زیر پا افتاده هستند .... می دانم .... خب دیگر عرضی ندارم ... قربون تو الاغ جون ... قربون هر چه خره...



******************************



نامه های سرگردان

برای آنچه بناست در این نامه برایت بنویسم به هیچ گونه سوگندی احتیاج ندارم ... برای اینکه هم یهودای سرگردان شاهد تیره بختی من است ، هم مسیح مصلوب...

هنگام نوشتن این نامه احساس می کنم که سراسر وجودم زندان دور افتاده ایست از مشتی امید واخورده ... و روحم جنگلی متحرک و سرگردان از ارزوهای عاصی ...گوش کن ، ارلن دلم می خواست هنگام نوشتن این نامه بلا فاصله پس از نام تو کلمه ایی دیگر اضافه کنم ...کلمه ایی که سراسر زندگی از یاد رفته ی من در آن خلاصه می شود ، کلمه "من ..." دلم می خواست به خود حق می دادم تو را ارلن من خطاب کنم ... دریغا که نمی توانم ، اما در این لحظه به خصوص توانستن مطرح نیست ، برای نخستین بار بگذار خواستن منهای توانستن هم امکان پذیر باشد ... بنابراین ، ارلن من...

کاش می دانستی که انگیزه نوشتن این نامه شیون شبانه قلب من است ... قلب من امروز غروب همین چند لحظه پیش ، سکوت خود را شکست و با دیده گریان گفت که ... چند ماهی است از قلب تو آبستن است ، تعجب نکن ارلن قلب مردها مثل خودشان از لحاظ جنسی مرد است و قلب زن ، زن ... و بنابراین نامه مال من نیست ، نامه یک قلب شکسته است ، یک قلب شکسته آبستن ... ارلن ... فکر می کنی فرزند تصادم بدون تماس دو قلب چه می تواند باشد؟ جز آن "هیچ" همه چیز شکن مقدس که خوراکش شیرین ، سرشک است ... آن فرزند نامرئی شب زفاف قلب ها که نامش در قاموس شب زنده دارن ناکام "عشق" است...

می دانی یعنی چی ارلن؟ امشب برای نخستین بار احساس کردم که متاسفانه گرفتارت شده ام ، شاید اگر تصمیم نگرفته بودم که برای همیشه فراموشت کنم ، این احساس پنهانی هرگز قلبم را تکان نمی داد ... اما چه کار کنم که همزمان با این تصمیم اجتناب ناپذیر شیون قلبم در پهنه ی سینه ی محنت زده ام بیداد کرد...

مردها ، ارلن من در چهارچوب عشق و محبت به وسعت غیر قابل تصوری نامردند ، برای اثبات کمال نامردی مردان همین بس که تنها در مقابل قلب عاشق و فریب خورده یک زن احساس می کنند که مردند ، تا هنگامی که قلب زن تسلیم نشده پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد ، عاجز تر و تو سری خور تر از یک زندگی اسیر ، گدا تر از همه گدایان سامره پوزه بر خاک و دست تمنا به پیش گدایی عشق می کنند ، اما تا خاطرشان از تسلیم قلب زن راحت شد یکباره به فکرشان می افتد که خدا مردشان آفریده و تازه کمال مردانگی را در بی نهایت نامردی جست و جو می کنند ، در شکنجه دادن یک قلب و به زنجیر کشیدن یک زن اسیر...

ارلن من از اینکه تو را نامرد خطاب می کنم ناراحت نباش ، چه مانعی دارد که برای نخستین بار تو را با "خود" تو آشنا کنم ، اگر به خاطر داشته باشی ، سه سال پیش بود که بر حسب سماجت تو با هم آشنا شدیم ، در آن زمان من دختری بیست ساله بودم و تو جوانی بیست و هفت ساله ، من بر حسب یک قانون اجتماعی مناسب دیدم که با جوانی حداقل هفت سال بزرگ تر از خودم به امید یک وصلت ابدی نرد عشق ببازم ، باختم ... من تا بیست سالگی جز تحت تاثیر رویای فردای زندگی هرگز به خاطر هیچ چیز ، به خاطر هیچ کس ، با هیچ بوسه ایی ، در هیچ آغوشی ، از فرط شوق نلرزیده بودم ... در حالیکه مطمئنم که تو را ، سالها پیش از دیدار من در خیلی از شبهای خوشگذرانی ، فواحشی که حتی سنشان هفت سال بزرگتر از مادر تو بوده است ، با تمام روح ولگردت ، با همه سلولهای بدنت لرزانده بودند ، و بدین وصف از همان نخستین روزهای آشنایی هر بوسه ایی که بین ما رد و بدل می شد زلزله ایی در ارکان وجود من به وجود می آورد ، در حالیکه برای تو بوسه گرفتن از لبان من داستان مبتذلی بود که برای تجدید خاطرات گذشته و ایجاد خاطرات تازه تکرار می شد...

بوسه های تو همیشه با داستانی از بی تابی ها و بی خوابی هایی که ظاهرا زائیده عشق من بود شروع می شد و با حماسه ایی درباره آینده که بنا بود تو برای سعادتمند کردن من پایه گذاری کنی ، خاتمه می یافت ، خدا می داند که هر شب که من از تو دور بودم با چه لذتی ، چه امیدی ، به مادر نوید می دادم که به زودی پس از یک وصلت آبروند فرزندی از پستان من شیر خواهد خورد...

مدتی گذشت، کار از بوسه ها گذشت ... دستها از شانه ها سرازیر شدند ، سینه من ، سینه سفید و لغزان من بازیچه پنجه های تو شد ... خدا می داند که با هر تماس دستهات با سینه ی ملتهب من ، تا چه پایه احساس لذت می کردم ... خاک بر سر جوانی ...

آن وقت ها خیال می کردم که این لذت زائیده عشق است ، دیگر فکر نمی کردم ، نمی توانستم فکر کنم که با آن طریق که تو با من عشق می ورزی اگر به جای من مادر بزرگ من هم بود احساس شوق می کرد ، و این حقیقت است که اکنون احساس می کنم دیگر هرگز قلبم جوان نیست ، برای من روشن شده ...

ارلن سوگند به هر چه قلب گرم است و هر چه سینه سرد ، و به همه اقیانوس های ثابت ، نسیم های صامت ، به سرشک قلوب منتظر ، به بوسه های ولگرد ... با احترام یک زن به مرد تمنا شکن عجز ناپذیر، به نفرت یک زن نسبت به عجز یک مرد ، به هر چه زیبایی در طبیعت هست ، به هر چه طبیعت زیباست ، به نامردی همه قلبهای شکیبا ، و جلال و مردانگی هر چه قلب ناشکیباست ، به هر چه ایمان داری سوگند ، در کمال احتیاج به عشقی که به من نداری ، آنقدر امشب احساس کینه به تو می کنم که اگر قدرت داشتم قلب ساده بدبختم را که این چنین احمقانه تو را ، پدر فرزندش را از من می خواهد ، در تک سینه زنده به گور می کردم ...

به یادت هست ارلن ، هرگز یکبار نشد که تو می نزده به میعادگاه ما حاضر شوی ، می دانی چرا ؟ هر کسی برای نقاط ضعف خود از می مدد می خواهد ، عشق تو نسبت به من همانطور که ثابت شد هوسی بیش نبود ، تو به خاطر تقویت این هوس هر شب می زده سراغ دل حسرت بارم را می گرفتی .. .من هم امشب برای تقویت کینه ام به وسعت نفرتی که نسبت به هر چه مرد است و مردانگی دارم ، مشروب خورده ام ... چه کار می توانستم بکنم ؟ آخر اگر مست نمی کردم چگونه می توانستم به تو بگویم تا چه پایه از وضعی که من داشتم تو سوء استفاده کردی ؟ از شرم من از اینکه باید در خانه پدر مانده باشم ، از شتاب زدگی ام در پایان دادن به خواری زائیده از این شرم ... از خنده های طعنه امیز همجنسان من ، دختران هم سن من که تصادفا قبل از من ازدواج کرده بودند و نگرانی من از اینکه مبادا تو ترکم کنی و از محبت های بی پایانی که برای نگه داشتن تو به تو کردم ، تو از همه اینها تا چه حد از سوء استفاده کردی؟ هیچ می دانی ؟ و آن وقت برای پایان دادن به کمدی نامزد بازی هرگاه سخنی با ناراحتی وصف ناپذیر پیش می کشیدم می گفتی پول کافی برای این کار ندارم ... آخر نامرد ... من کی از تو پول خواستم ؟ کی تا کنون در عرض این سه سال سرگردانی و شب زنده داری اسکناس به لبانم گذاشتی؟ فراموش کن آن عده معدود از زنان هرزه پول پرست را که بهانه به دست مردها و بازی کردنشان با سرنوشت زنان زندگی داده اند ... تو خیال می کنی اگر فردا یک چک یک میلیون دلاری برای من بفرستی که مثلا این را بگیر ، من "خداحافظ" ! من با یک میلیون دلار می توانم سایه تو را از زندگی اینده ام پاک کنم ؟ این مردها هستند که پس از ازدواج با به رخ کشیدن معشوقه های دوران جوانیشان ارج و احترامشان در نزد زنان فزونی می گیرد...

من بدبخت ...گیرم که فردا با مردی دیگر ازدواج کردم ، کافی است یکبار نام تو را اشتباها ببرم ... تمام شد و رفت ...

ارلن ... اشکهای سرگردان ، بیچاره ام کردند ... دیگر قدرت نوشتن ندارم ... نامه ام را که انعکاس واپسین طپش قلب یک عشق ناکام است ، تمام می کنم ، برای تو هرگز روز بد نمی خواهم ، برای اینکه بالاخره زمانی دوستت می داشتم ... تنها آرزوی من این است که تا پایان زندگی هوس بازت هرگز لذت عشق را نچشی ...



******************************



فرياد

فرياد از اين دوران تار تيره فرجام.

اين تيره دوراني كه خورشيد از پس ابر :

خون مي فشاند ، جاي مي ، بر جام ايام !

فرياد ! فرياد !

از دامن يخ بسته و متروك الوند

تا بيكران ساحل مفلوك كارون

هر جا كه اشكي مرده بر تابوت يك عشق.

هر جا كه قلبي زنده مدفون گشته در خون....

هر جا كه آه بي كس آوارگي ها ....

دل مي شكافد در خم پس كوچه ي مرگ :

در سينۀ بي صاحب يك طفل محزون...

هر جا كه ديروزش ، غم افزا حسرتي تلخ:

بر ديدۀ بد بخت فرداست ...

هر جا كه روزش ، انعكاسي وحشت انگيز :

از شيون تك سرفه ي خونين شبهاست .

يا جان انساني به ساز مطرب پول :

بازيچه اي بر سردي لب دوز لبهاست .

هر جا كه رنگ زندگي ، از چهره ي عشق :

از ترس فرداهاي ناكامي ، پريده است .

يا هستي و ناموس فرزندان زحمت :

يا مال مشتي رهزن دامن دريده ست

يا آتش عصيان صدها كينه گيج :

در تنگ شب ، در خون خاموشي طپيدست ...

دريا به دريا .....

صحرا به صحرا ، سر به سر ، تا اوج افلاك :

آنسان كه من كوبيده ام بر فرق اوراق .

فرياد عصيان ، از تك دلها رميدست

فرياد ! .... فرياد ! ...

شامم سيه ، بامم سيه ، دل رفته بر باد ...

سرگشته ام در عالمي سر گشته بنياد.

كاشانه ام : سر پوش عريان سفره ي فقر

گمنامي ام : تابوت يادي رفته از ياد .

در خانه ام جز سايه بيگانه ؛ كس نيست ....

ديوانه شد ، ز بس بيگانه ديدم !

بيگانه با خود ! بس كه خود " ديوانه " ديدم !

پروردگارا !

پس مشعل عصيان دهر افروز من كو ؟

فرداي ظلمت سوز من كو؟ روز من كو ؟

فرياد افلاك افكن ديروز من كو ؟

رفتند ! .... مردند ؟ !

فرياد !.... فرياد !....

اي زندگيها ...! اي آرزوها ...!

اي آرزو گم كرده خيل بينوايان !

اي آشنايان !

اي آسمانها ! ابرها ! دنيا ! خدايان !

عمرم تبه شد ، هيچ شد ، افسانه شد ، واي !

آخر بگوييد !

بر هم دريد اين پرده ي تاريك ابهام !

كشكول ناچاري به دست و واژگون پشت :

تا كي پي تك دانه اي : پا بند صد دام !؟

تا ستك پي سايه بيگانه برسر :

لب بسته ، سرگردان ، ز سر سامي به سر سام؟ !

فرياد...! فرياد.....!

فرياد از اين شام سيه كام سيه فام !

فرياد از اين شهر!....فرياد از اين دهر!

فرياد از اين دوران تار تيره فرجام ؟

اين تيره دوراني كه خورشيد از پس ابر

خون مي فشاند ، جاي مي ، بر جام ايام !

فرياد ...! فرياد ...!

آري ! بدينسان تلخ و طوفان زا و مرموز...

هر جا و هر روز...

پيچيده وحشت گستر اين فرياد جانسوز !

ليكن شما ، تك شاعران پنبه در گوش

بازيگران نيمه شبهاي گنه پوش ...

محبوب افيون آفريده ، تنگ آغوش ...

در انعكاس شكوه ها ، خاموش ، مرديد ؟ !

آخر... خداوندان افسون هاي مطرود !

سرگشتگان وادي دل هاي مفقود...!

تا كي اسير « خاطرات عشق ديرين » !؟

مجنون صدها ليلي وهم آفريده ....

فرهاد افسون تيشه ي افيون ليلي ؟ !

تا كي چنين كوبيده روح و منگ و مفقود ،

بي قید و بي عار .

در خلوت تار خرابات تبهكار.

اعصابتان محكوم تخدير موقت .

احساس صاحب مرده تان بازيچه ي ياد ...

افكارتان سر گشته در تاريكي محض :

در حسرت آلوده پستاني هوس باز ؟ !

زيباست گر پستان دلداري كه داريد ...

دلدار از دلداده بيزاري كه داريد...

آخر ، چه ربطي با هزاران طفل بي شير

يا صد هزاران عصمت آواره دارد ؟ !

اي خاك عالم بر سر آن قلب شاعر ...

آن شاعر قلب ...

كاندر بسيط اين جهان بيكرانه ....

دل بر خم ابروي دلداري سپارد !

شاعر ؟! چرا شاعر ! چه شاعر ! هرزه گويان !

كور است و بيگانه ست با اين ملك و ملت ،

جاني ست هر كس كاندر اين شام تبه كار !

اين تيره قبرستان انسانهاي محروم ...

با علم بر بدبختي اين ملك بدبخت ...

بر پيكر نا كامي اين قوم ناكام :

رقصان به افسون مي و مسحور افيون :

گيرد ز ياري كام و بر ياري دهد كام !

من شاعر عصيان انسانهاي عاصي .

افسون شكن ناقوس دنياي فسانه .

دردي كش مي خانۀ آزرده بختان .

مطرود درگاه خدايان زمانه ...

تا ظلمت افكن صبح فردا زاي فردا :

در خدمت اين شكوه هاي بيكرانه ...

چون آسماني ، طايري ، ابر آشيانه ...

با هر كلام و هر طنين و هر ترانه .

دل ميزنم ، در تنگ شب ، صحرا به صحرا ....

تا جويم از فرداي انساني نشانه ....

فرياد ....! فرياد ....!



******************************



نامه یک کتاب فروش به یک می فروش


همسایۀ خوشبخت من , ای پیر می فروش !

کاش می دانستم آنچه را که می خواهم امشب با تو به میان بگذارم از کجا شروع کنم ؟ !
متاسفانه نمی دانم ! برای اینکه آنقدر احساس حقارت و بدبختی می کنم که می ترسم این ورق پاره های سپید تحمل سیاهی بدبختی را که بناست در این نامه خلاصه شود نداشته باشند . . . ! با تمام این احوال آنچه مسلم است . من باید هر چه اشک ماتم زده در سینه مسلول این کتابها موج میزند . به عنوان سکرآورترین شرابها , چکه چکه به گلوی این اجتماع منجمد فاقد احساس که چرخ تمنایش بطور وحشیانه ای بر مدار لذت موقت نفسانی می چرخد , فرو ریزم . . .


می دانی چرا ؟ . . . برای اینکه امشب آتش شریان شکن غمی سینه سوز , عروق تن یخ بسته ام را با هر چه خون سرگشته در آنها هست به گریه انداخته است .

من سراپا زبانم امشب , تو سراپا گوش باش , سر تا پا گوش , ای پیر می فروش ! من دیگر به طور جبران ناپذیری از این اجتماع بیزار شده ام . آخر درد مرا تو چگونه می توانی احساس کنی ! ؟ تو از کجا می دانی که همه شب هر شب , هنگامی که جرنگ جرنگ پیاله های می زده , در کشمکش ناله های مشتی هدف گمشده و ایده آل منحرف و محکوم , در میخانه خوش بخت تو بیداد می کنند ! در خلوت محزون کتابخانه من , این آشیانه متروک خدایان ادب , از شیون تنهایی , چه محشری برپاست ؟


آخر , فکرش را بکن ! شوخی نیس . مدتهاست هیچ مسلمانی , هیچ کافری پیدا نشده که سری به این کتابخانه بدبخت بزند . و از این همه شاعر و نویسنده بزرگ که در گذشته های بشری , لنگرگاه کشتی طوفان زده احساس طوفان زایشان , ماورا افلاک . . . ورای لامکان بوده است . . . از این انسانهای بزرگوار . . . این نیازمندان بی نیاز , از لئوپاردی ایطالیا گرفته تا ویتمن امریکانا , ورلن فرانسه تا لورکای اسپانیا . . . تا حافظ شیراز , بپرسد که در این بیکران قیامت جهل , کنج ماتم کده دانایی با آن همه شیدایی چکار میکنند . . . !


ای تکیه گاه سرگذشت های سرنوشت بدوش . . . ! با توام , ای پیر می فروش ! به خدایی تردید ناپذیر بالزاک سوگند هرکس در چهارچوب درهم ریخته این تالم با اشک آمیخته با احساس من شریک نباشد , منکر همه عواطف و احساس انسانی است ! آخر من چگونه بگویم , با که بگویم و با چه رویی بگویم که سالهاست تنها شکننده سکوت محفل ماتم زده این خدایان بنده گم کرده ادب , موش های گربه ندیده ی عبید زاکانی هستند ! تصور بدبختی را بکن , موشها : مونس خدایانی که قرنهاست همه فرشتگان آسمانی با شراب شعرشان مستند . . . ای خاک بر سر ما !


به تاریخ این نامه نگاه کن , نگاه کردی ؟ می دانی امروز چه روزی است ؟ روزیست که از یک طرف قیمت هر شیشه شراب دو برابر شده است و به همین تعداد شراب خواران . . . از طرف دیگر فرزندان ناخلف این اجتماع منحط خرمن احساسات صدها شاعر و نویسنده ی بزرگ را که سنگینی همه ستاره ها و سیاره ها در مقابل عظمت آسمانیشان پر کاهی بیش نیست , در ماتم یک بازار کساد , کیلو کیلو , در طبق فساد , به بازار جهل عرضه می دارند ؟


پیر می فروش ! تو می فروشی , احتمال دارد مقصودم را آن چنان که باید و شاید درک نکرده باشی . بگذار ساده تر بگویم : این نامه را در غروب خزان زده روزی به تو می نویسم که همه کتاب فروش ها ، که من متاسفانه یکی از بدبخت ترین آنها هستم کتاب هایشان را حراج میکنن .


تصورش را بکن ! چه بازار دل آزاری ! مردم ! بخرید ! بالزاک 15ریال ! داستایوسکی 10ریال ! تولستوی 6ریال ! بها 2ریال ! ابوریحان بیرونی : مفت ! . . .

ای پیر می فروش ؟ به نگاه نگران مادران دیده به در . . . به آوارگی احساس واخورده می خواران نیمه شبهای در به در . . . به جهل فلک آشیان و دانایی خاک بر سر سوگند هرگز نمی توانم آنچه را که هنگام حراج کتابها در قفسه های رنگ و رو رفته کتابخانه ام گذشت مجسم کنم ! تنها خدا شاهد است که من محکوم تحمل چه کابوس سرسام آوری بودم : هم زمان با صدای ناهنجار چوب حراج , شیون ناقوس مرگ در معبد همه خدایان ادب , طنین انداز شد . . . در بیکران دنیای خدایان , عزای همگانی اعلام شده بود . . .


هر یک از آنها به طریقی بر سرنوشت دردناک آثار خویش می گریستند . خیام پاک دیوانه شده بود ! از یک طرف به من التماس می کرد که اگر به سرنوشت این قوم رحم نمی کنی بگذشته های پرافتخارش رحم کن به این آسانی . . . به این ارزانی مفروش ! مفروش ! از طرف دیگر مشتریان بدبخت تو را که زمانی مشتریان خوشبخت من بودند , مخاطب قرار داده فریاد می کشید که ای ناخلف ها ؟ شرنگ شهد آفرین افتخاری که فردوسی طوسی به رغم ترک تازیهای پارسی شکن عرب منحوس برای شما کسب کرد . بر سرمستی خانه بر باد ده شما حرام باد !


همزمان با عصیان خیام . . . آه . . . ای پیر می فروش , چگونه بگویم که چه دیدم : می دانی چه شد : پارچه سپیدی که با حروف درشت حراج کتاب ها را اعلام می کرد , یکباره سیاه شد ! . . . و من در منتهای بیچارگی , آن انسان بزرگواری را که جهانی را با پارسی زنده کرد . دیدم که سرافکنده و مغموم آن پارچه سیاه را به سینۀ گرد و خاک گرفتۀ کتاب جاودانی خود میزند .


آن طرف تر , در یکی از قفسه های پرت , فاجعه ی دیگری در جریان بود : گوته گریبان حافظ را چسبیده بود که برادر ! دیوان شرقی مرا به من بازگردان , من هرگز تصور نمی کردم تو پدر روحانی فرزندانی آنقدر ناخلف باشی ! . . . و حافظ , بهت زده و حیران زارزار میگرست . . .


اعتراض گوته هیچ . . . اما گریه حافظ . . . روزگارم را سیاه کرد . از مشاهده اشکهای حافظ آنقدر گریستم که یک باره عملا احساس کردم که دیگر زنده نیستم . و اکنون که این نامه را می نویسم به حقانیت آن کتاب آسمانی که حافظ سوره به سوره , آیه به آیه از برش می داشت , اکنون که این نامه را می نویسم من خودم نیستم . . .


روح سرگردان هوگو هستم که در کالبد ژان والژان بار کمرشکنی از آثار نوابغ عالم به دوش در زیرزمین های تاریک پاریس پی گوشه خلوتی میگردد تا همه نوابغ عالم را پیش از اینکه ارزش آنها تا قیمت یک شیشه شراب , تنزل کند . به خاک بسپار . . .


همسایه خوشبخت من ای پیر می فروش ! از شدت هجوم اشک ها چاره ای ندارم جز این که نامه ام را به پایان برسانم . . . در پایان نامه می خواهم از تو خواهشی بکنم نمی دانم انجامش برای تو میسر خواهد بود : می دانی . . . از تو می خواهم که امشب ده هزار شیشه شراب تلخ , بدون دریافت پول , برای من بفرستی . . . می خواهم امشب تمام خدایان عزادار ادب را مست کنم . . .


تا بخندند . . . تا بگریند . . . بخندند به یاد آنچه زمانی بودند . . . بخاطر آنچه زیستند . . . و بگریند به حال اجتماعی که کار فرهنگ جاودانیش به جایی رسیده که به قیمت آبرویشان , بهر فلاکتی هست اگر قیمت شراب چهار برابر آنچه هست بشود , باز هم تو را , ای می فروش تنها نمی گذارند . . . در حالیکه عصاره خون مسلول چخوف را به قیمت یک پیاله می ، خریدار نیستند . . .



******************************



پایان



:: موضوعات مرتبط: کارو
نویسنده : سجاد محمدی مطلق
تاریخ : ۹۱/۰۵/۰۸