قصاید پروین اعتصامی ( بخش 2 )
قصاید پروین اعتصامی ( بخش 2 )

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶
فلک، ای دوست، ز بس بیحد و بیمر گردد
بد و نیک و غم و شادی همه آخر گرددز قفای من و تو، گرد جهان را بسیاردی و اسفند مه و بهمن و آذر گرددماه چون شب شود، از جای بجائی حیرانپی کیخسرو و دارا و سکندر گردداین سبک خنگ بی آسایش بی پا تازدوین گران کشتی بی رهبر و لنگر گرددمن و تو روزی از پای در افتیم، ولیکتا بود روز و شب، این گنبد اخضر گرددروز بگذشته خیالست که از نو آیدفرصت رفته محالست که از سر گرددکشتزار دل تو کوش که تا سبز شودپیش از آن کاین رخ گلنار معصفر گرددزندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرشنیست امید که همواره نفس بر گرددچرخ بر گرد تو دانی که چسان میگرددهمچو شهباز که بر گرد کبوتر گردداندرین نیمه ره، این دیو تو را آخر کارسر بپیچاند و خود بر ره دیگر گرددخوش مکن دل که نکشتست نسیمت ای شمعبس نسیم فرحانگیز که صرصر گرددتیره آن چشم که بر ظلمت و پستی بیندمرده آن روح که فرمانبر پیکر گرددگر دو صد عمر شود پرده نشین در معدنخصلت سنگ سیه نیست که گوهر گرددنه هر آنرا که لقب بوذر و سلمان باشدراست کردار چو سلمان و چو بوذر گرددهر نفس کز تو برآید، چو نکو در نگریآز تو بیشتر و عمر تو کمتر گرددعلم سرمایهٔ هستی است، نه گنج زر و مالروح باید که از این راه توانگر گرددنخورد هیچ توانگر غم درویش و فقیرمگر آنروز که خود مفلس و مضطر گرددقیمت بحر در آن لحظه بداند ماهیکه بدام ستم انداخته در بر گرددگاه باشد که دو صد خانه کند خاکسترخسک خشک چو همصحبت اخگر گرددکرکسان لاشه خورانند ز بس تیره دلیطوطیانرا خورش آن به که ز شکر گرددنه هر آنکو قدمی رفت بمقصد برسیدنه هر آنکو خبری گفت پیمبر گرددتشنهٔ سوخته در خواب ببیند که همیبه لب دجله و پیرامن کوثر گرددآنچنان کن که بنیکیت مکافات دهندچو گه داوری و نوبت کیفر گرددمرو آزاد، چو در دام تو صیدی باشدمشو ایمن چو دلی از تو مکدر گرددتوشهٔ بخل میندوز که دو دست و غبارسوزن کینه مپرتاب که خنجر گرددنه هر آن غنچه که بشکفت گل سرخ شودنه هر آن شاخه که بررست صنوبر گرددز درازا و ز پهنا چه همی پرسی از آنکه چو پرگار بیک خط مدور گرددعقل استاد و معلم برود پاک از سرتا که بی عقل و هشی صاحب مشعر گرددجور مرغان کشد آن مرز که پر چینه بودسنگ طفلان خورد آن شاخ که برور گرددروسبی از کم و بیش آنچه کند گرد، همهصرف، گلگونه و عطر و زر و زیور گرددگر که کار آگهی، از بهر دلی کاری کنتا که کار دل تو نیز میسر گرددرهنوردی که بامید رهی میپویدتیره رائی است گر از نیمهٔ ره برگرددهیچ درزی نپسندد که بدین بیهدگیدلق را آستر از دیبهٔ ششتر گرددچرخ گوش تو بپیچاند اگر سر پیچیخون چو آلوده شود، پاک به نشتر گردددیو را بر در دل دیدم و زان میترسمکه ز ما بیخبر این ملک مسخر گردددعوت نفس پذیرفتی و رفتی یکباربیم آنست که این وعده مکرر گرددپاکی آموز بچشم و دل خود، گر خواهیکه سراپای وجود تو مطهر گرددهر که شاگردی سوداگر گیتی نکندهرگز آگاه نه از نفع و نه از ضر گردددامن اوست پر از لؤلؤ و مرجان، پروینکه بی اندیشه درین بحر شناور گردد********************************************قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷
سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چند
ماند خاکستری از دفتر و طوماری چندروح زان کاسته گردید و تن افزونی خواستکه نکردیم حساب کم و بسیاری چندزاغکی شامگهی دعوی طاوسی کردصبحدم فاش شد این راز ز رفتاری چندخفتگان با تو نگویند که دزد تو که بودباید این مسئله پرسید ز بیداری چندگر که ما دیده ببندیم و بمقصد نرسیمچه کند راحله و مرکب رهواری چنددل و جان هر دو بمردند ز رنجوری و ماداروی درد نهفتیم ز بیماری چندسودمان عجب و طمع، دکه و سرمایه فسادآه از آن لحظه که آیند خریداری چندچه نصیبت رسد از کشت دوروئی و ریاچه بود بهرهات از کیسهٔ طراری چندجامهٔ عقل ز بس در گرو حرص بماندپود پوسید و بهم ریخته شد تاری چندپایه بشکست و بدیدیم و نکردیم هراسبام بنشست و نگفتیم بمعماری چندآز تن گر که نمیبود، بزندان هویهر دم افزوده نمیگشت گرفتاری چندحرص و خودبینی و غفلت ز تو ناهارترندچه روی از پی نان بر در ناهاری چنددید چون خامی ما، اهرمن خام فریبریخت در دامن ما درهم و دیناری چندچو ره مخفی ارشاد نمیدانستیمبنمودند بما خانهٔ خماری چنددیو را گر نشناسیم ز دیدار نخستوای بر ما سپس صحبت و دیداری چنددفع موشان کن از آن پیش که آذوقه برند،نه در آن لحظه که خالی شود انباری چندتو گرانسنگی و پاکیزگی آموز، چه باکگر نپویند براه تو سبکساری چندبه که از خندهٔ ابلیس ترش داری رویتا نخندند بکار تو نکوکاری چندچو گشودند بروی تو در طاعت و علمچه کمند افکنی از جهل به دیواری چنددل روشن ز سیه کاری نفس ایمن کنتا نیفتاده بر این آینه زنگاری چنددفتر روح چه خوانند زبونی و نفاقکرم نخل چه دانند سپیداری چندهیچکس تکیه به کار آگهی ما نکندمستی ما چو بگویند به هشیاری چندتیغ تدبیر فکندیم به هنگام نبردسپر عقل شکستیم ز پیکاری چندروز روشن نسپردیم ره معنی راچه توان یافت در این ره بشب تاری چندبسکه در مزرع جان دانهٔ آز افکندیمعاقبت رست بباغ دل ما خاری چندشورهزار تن خاکی گل تحقیق نداشتخرد این تخم پراکند به گلزاری چندتو بدین کارگه اندر، چو یکی کارگریهنر و علم بدست تو چو افزاری چندتو توانا شدی ایدوست که باری بکشینه که بر دوش گرانبار نهی باری چندافسرت گر دهد اهریمن بدخواه، مخواهسر منه تا نزنندت بسر افساری چنددیبهٔ معرفت و علم چنان باید بافتکه توانیم فرستاد ببازاری چندگفتهٔ آز چه یک حرف، چه هفتاد کتابحاصل عجب، چه یک خوشه، چه خرواری چنداگرت موعظهٔ عقل بماند در گوشنبرندت ز ره راست بگفتاری چندچه کنی پرسش تاریخ حوادث، پروینورقی چند سیه گشته ز کرداری چند********************************************قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸
سر و عقل گر خدمت جان کنند
بسی کار دشوار کآسان کنندبکاهند گر دیده و دل ز آزبسا نرخها را که ارزان کنندچو اوضاع گیتی خیال است و خوابچرا خاطرت را پریشان کننددل و دیده دریای ملک تنندرها کن که یک چند طوفان کنندبه داروغه و شحنهٔ جان بگویکه دزد هوی را بزندان کنندنکردی نگهبانی خویش، چندبه گنج وجودت نگهبان کنندچنان کن که جان را بود جامهایچو از جامه، جسم تو عریان کنندبه تن پرور و کاهل ار بگرویترا نیز چون خود تن آسان کنندفروغی گرت هست ظلمت شودکمالی گرت هست نقصان کنندهزار آزمایش بود پیش از آنکه بیرونت از این دبستان کنندگرت فضل بوده است رتبت دهندورت جرم بوده است تاوان کنندگرت گله گرگ است و گر گوسفندترا بر همان گله چوپان کنندچو آتش برافروزی از بهر خلقهمان آتشت را بدامان کننداگر گوهری یا که سنگ سیاهبدانند چون ره بدین کان کنندبه معمار عقل و خرد تیشه دهکه تا خانهٔ جهل ویران کنندبرآنند خودبینی و جهل و عجبکه عیب تو را از تو پنهان کنندبزرگان نلغزند در هیچ راهکاز آغاز تدبیر پایان کنند********************************************قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹
ای دوست، دزد حاجب و دربان نمیشود
گرگ سیه درون، سگ چوپان نمیشودویرانهٔ تن از چه ره آباد میکنیمعمورهٔ دلست که ویران نمیشوددرزی شو و بدوز ز پرهیز پوششیکاین جامه جامهایست که خلقان نمیشوددانش چو گوهریست که عمرش بود بهاباید گران خرید که ارزان نمیشودروشندل آنکه بیم پراکندگیش نیستوز گردش زمانه پریشان نمیشوددریاست دهر، کشتی خویش استوار داردریا تهی ز فتنهٔ طوفان نمیشوددشواری حوادث هستی چو بنگریجز در نقاب نیستی آسان نمیشودآن مکتبی که اهرمن بد منش گشوداز بهر طفل روح دبستان نمیشودهمت کن و به کاری ازین نیکتر گرایدکان آز بهر تو دکان نمیشودتا زاتش عناد تو گرمست دیگ جهلهرگز خرد بخوان تو مهمان نمیشودگر شمع صد هزار بود، شمع تن دلستتن گر هزار جلوه کند جان نمیشودتا دیدهات ز پرتو اخلاص روشن استانوار حق ز چشم تو پنهان نمیشوددزد طمع چو خاتم تدبیر ما ربودخندید و گفت: دیو سلیمان نمیشودافسانهای که دست هوی مینویسدشدیباچهٔ رسالهٔ ایمان نمیشودسرسبز آن درخت که از تیشه ایمن استفرخنده آن امید که حرمان نمیشودهر رهنورد را نبود پای راه شوقهر دست دست موسی عمران نمیشودکشت دروغ، بار حقیقت نمیدهداین خشک رود، چشمهٔ حیوان نمیشودجز در نخیل خوشهٔ خرما کسی نیافتجز بر خلیل، شعله گلستان نمیشودکار آگهی که نور معانیش رهبرستبازرگان رستهٔ عنوان نمیشودآز و هوی که راه بهر خانه کرد سوختاز بهر خانهٔ تو نگهبان نمیشوداندرز کرد مورچه فرزند خویشراگفت این بدان که مور تن آسان نمیشودآنکس که همنشین خرد شد، ز هر نسیمچون پر کاه بی سر و سامان نمیشوددین از تو کار خواهد و کار از تو راستیاین درد با مباحثه درمان نمیشودآن کو شناخت کعبهٔ تحقیق را که چیستدر راه خلق خار مغیلان نمیشودظلمی که عجب کرد و زیانی که تن رساندجز با صفای روح تو جبران نمیشودما آدمی نیم، از ایراک آدمیدردی کش پیالهٔ شیطان نمیشودپروین، خیال عشرت و آرام و خورد و خواباز بهر عمر گمشده تاوان نمیشود********************************************قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰
دانی که را سزد صفت پاکی:
آنکو وجود پاک نیالایددر تنگنای پست تن مسکینجان بلند خویش نفرسایددزدند خود پرستی و خودکامیبا این دو فرقه راه نپیمایدتا خلق ازو رسند بسایشهرگز بعمر خویش نیاسایدآنروز کآسمانش برافرازداز توسن غرور بزیر آیدتا دیگران گرسنه و مسکینندبر مال و جاه خویش نیفزایددر محضری که مفتی و حاکم شدزر بیند و خلاف نفرمایدتا بر برهنه جامه نپوشانداز بهر خویش بام نیفرایدتا کودکی یتیم همی بینداندام طفل خویش نیارایدمردم بدین صفات اگر یابیگر نام او فرشته نهی، شاید********************************************قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱
هفتهها کردیم ماه و سالها کردیم پار
نور بودیم و شدیم از کار ناهنجار ناریافتیم ار یک گهر، همسنگ شد با صد خزفداشتیم ار یک هنر، بودش قرین هفتاد عارگاه سلخ و غره بشمردیم و گاهی روز و شبکاش میکردیم عمر رفته را روزی شمارشمع جان پاک را اندر مغاک افروختیمخانه روشن گشت، اما خانهٔ دل ماند تارصد حقیقت را بکشتیم از برای یک هوساز پی یک سیب بشکستیم صدها شاخساردام تزویری که گستردیم بهر صید خلقکرد ما را پایبند و خود شدیم آخر شکارتا بپرد، سوزدش ایام و خاکستر کندهر که را پروانه آسانیست پروای شراردام در ره نه هوی را تا نیفتادی بدامسنگ بر سر زن هوس را تا نگشتی سنگسارنوگلی پژمرده از گلبن بخاک افتاد و گفتخوار شد چون من هر آنکو همنشینش بود خارکار هستی گاه بردن شد زمانی باختنگه بپیچانند گوشت، گه دهندت گوشوارتا کنی محکم حصار جسم، فرسود است جانتا بتابی نخ برای پود، پوسیداست تارسالها شاگردی عجب و هوی کردی بشوقهیچ دانستی در این مکتب که بود آموزگارره نمودند و نرفتی هیچگه جز راه کجپند گفتند و نپذرفتی یکی را از هزارجهل و حرص و خودپسندی دشمن آسایشندزینهار از دشمنان دوست صورت، زینهاراز شبانی تن مزن تا گرگ ماند ناشتازندگانی نیک کن تا دیو گردد شرمسارباغبان خسته چون هنگام حاصل شد غنودمیوهها بردند دزدان زین درخت میوهدارما درین گلزار کشتیم این مبارک سرو راتا که گردد باغبان و تا که باشد آبیاررهنمای راه معنی جز چراغ عقل نیستکوش، پروین، تا به تاریکی نباشی رهسپار********************************************قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲
کارها بود در این کارگه اخضر
لیک دوک تو نگردید ازین بهترسر این رشته گرفتی و ندانستیکه هریمنش گرفتست سر دیگرموجها کرده مکان در لب این دریاشعلهها گشته نهان در دل این مجمرتو ندانم به چه امید نهادستیکالهٔ خویش در این کشتی بی لنگرپای غفلت چه نهی بر دم این کژدمدست شفقت چه کشی بر سر این اژدربه نگردد دگر آزردهٔ این پیکانبرنخیزد دگر افتادهٔ این خنجردر شیطان در ننگست، بر آن منشینره عصیان ره مرگست، بر آن مگذرآشیانها به نمیریخته این بارانخانمانها به دمی سوخته این اخگرآسیای تو شد افلاک و همی ترسمکه ز گشتنش تو چون سرمه شوی آخرمیروی مست ز بیغوله و میآیدبا تو این دزد فریبندهٔ غارتگرسبک آنمرغ که ننشست بدین پستیخنک آن دیده که نغنود درین بسترشو و بر طوطی جان شکر عرفان دهورنه بر پرد و گردد تبه این شکربی خبر میرود این شبرو بی پرواناگهان میکشد این گیتی دون پرورهوشیاری نبود در پی این مستیجهد کن تا نخوری باده از این ساغرتو چنین بیخود و فکر تو چنین باطلکور را کور نشد هیچگهی رهبرچند چون پشه ز هر دست قفا خوردنچند چون مور بهر پای فشاندن سرهمچو طاوس بگلزار حقیقت شوهمچو سیمرغ سوی قاف ارادت پرکشتهٔ حرص نیاورد بر تقویلشکر جهل نشد بهر کسی لشکرچند با اهرمن تیرهدلی همرهنفسی نیز ره صدق و صفا بسپرمردم پاک شو، آنگاه بپاکان بیندیده حق بین کن و آنگاه بحق بنگرچشم را به ز حقیقت نبود پرتوروح را به ز فضیلت نبود زیورسخن از علم سماوات چه میرانیایکه نشناختهای باختر از خاورهر که آزار روا داشت، شد آزردههر که چه کند در افتاد بچاه اندرگر نخواهی که رسد بر دلت آزاریبر دل خلق مزن بی سببی نشترمطلب روزی ننهاده که با کوششنخوری قسمت کس، گر شوی اسکندربهر گلزار در آتش مفکن خود راکه گلستان نشود بر همه کس آذراز نکو خصلتی و بد گهری زینساننخل پر میوه وناچیز بود عرعرتو هم ای شاخ، بری آر که خوشتر شدز دو صد سرو، یکی شاخک بار آورچه شدی بستهٔ این محبس بی روزنچه شدی ساکن این کنگرهٔ بی درسر خود گیر و از این دام گریزان شودل خود جوی و ازین مرحله بیرون برنسزد تشنه همی عمر بسر بردنبامیدی که نمک زار شود کوثرطلب ملک سلیمان مکن از دیوانکه چو طفلت بفریبند به انگشترزنگ خودبینی از آئینهٔ دل بزداگر آلودگی از چهرهٔ جان بسترایکه پوئی ره امید شب تیرهباش چون رهروی، آگاه ز جوی و جرچو رود غیبت و هنگام حضور آیدتو چه داری که توان برد بدان محضرسود و سرمایه بیک بار تبه کردینشدی باز هم آگاه ز نفع و ضرچو تو خود صاعقهٔ خرمن خود گشتیچه همی نالی ازین تودهٔ خاکسترنبرد هیچ بغیر از سیهی با خودهر که زانکشت فروشان طلبد عنبربید خرما و تبر خون ندهد میوهدیو طه و تبارک نکند از برخواجه آنست که آزاده بود، پروینبانو آنست که باشد هنرش زیور********************************************قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳
ای سیه مار جهان را شده افسونگر
نرهد مار فسای از بد مار آخرنیش این مار هر آنکس که خورد میردو آنکه او مرد کجا زنده شود دیگربنه این کیسه و این مهره افسون رابه فسون سازی گیتی نفسی بنگربکن این پایه و بنیاد دگر بر نهبگذار این ره و از راه دگر بگذرتو خداوند پرستی، نسزد هرگزکار بتخانه گزینی و شوی بتگراز تن خویش بسائی، چو شوی سوهاندامن خویش بسوزی، چو شوی اخگرتو بدین بی پری و خردی اگر روزیبپری، بگذری از مهر و مه انورز تو حیف ای گل شاداب که روئیدیبا چنین پرتو رخسار به خار اندرتو چنان بیخودی از خود که نمیدانیکه ترا میبرد این کشتی بی لنگرجهد کن تا خرد و فکرت ورائی هستآنچه دادند بگیرند ز ما یکسرنفس بدخواه ز کس روی نمیتابدگر تو زان روی بتابی چه ازین بهترزندگی پر خطر و کار تو سرمستیاهرمن گرسنه و باغ تو بار آورعاقبت زار بسوزاندت این آتشآخر کار کند گمرهت این رهبرسیب را غیر خورد، بهر تو ماند سنگنفع را غیر برد، بهر تو ماند ضرتو اگر شعبده از معجزه بشناسینکند شعبده این ساحر جادوگرزخم خنجر نزند هیچگهی سوزنکار سوزن نکند هیچگهی خنجردامن روح ز کردار بد آلودیجامه را گاه زدی مشک و گهی عنبراندر آندل که خدا حاکم و سلطان شددیگر آندل نشود جای کس دیگرروح زد خیمهٔ دانش، نه تن خاکیخضر شد زندهٔ جاوید، نه اسکندرز ادب پرس، مپرس از نسب و ثروتز هنر گوی، مگوی از پدر و مادرمکن اینگونه تبه، جان گرامی راکه بتن هیچ نداری تو ز جان خوشترپنجهٔ باز قضا باز و تو در بازیوقت چون برق گریزان و تو در بسترتیره رائی چه ز جهل و چه ز خود بینیغرق گشتن چه برود و چه ببحر اندرتو زیان کردهای و باز همیخواهیمشکت از چین رسد و دیبهات از ششتررو که در دست تو سرمایه و سودی نیستسود باید که کند مردم سوداگرتو نهای مور که مرغان بزنندت رهتو نهای مرغ که طفلان بکنندت پرسالکان پا ننهادند بهر برزنعاقلان باده نخوردند ز هر ساغرچه بری نام ره خویش بر شیطانچه نهی شمع شب خود بره صرصرعقل را خوار کند دیدهٔ ظاهر بینروح را زار کشد مردم تنپرورچون تو، بس طائر بی تجربه خوشخوانصید گشته است درین گلشن خوش منظردامها بنگری ای مرغک آسودهاگر از روزنهٔ لانه بر آری سراین کبوتر که تو بینیش چنین بیخودشاهبازیش گرفتست بچنگ اندرآخر ای شیر ژیان، بند ز پا بگسل،آخر ای مرغ سعادت، ز قفس برپربه چراغ دل اگر روشنی افزائیجلوهٔ فکر تو از خور شود افزونتردامنت را نتواند که بیالایدهیچ آلوده، گرت پاک بود گوهرکله از رتبت سر مرتبهای داردچو سر افتاد، چه سود از کله و افسرسوخت پروانه و دانست در آن ساعتکه شد اندام ضعیفش همه خاکسترهر چه کشتی، ملخ و مور بیغما بردوین چنین خشک شد این مزرعهٔ اخضربه تن سوختگان چند شوی پیکانبه دل خستهدلان چند زنی نشترتو دگر هیچ نداری ز سلیمانیاگر این دیو ز دستت برد انگشتردلت از روشنی جانت شود روشنزانکه این هر دو قرینند بیکدیگردر گلستان دلی، گلبنی از حکمتبه ز صد باغ گل و یاسمن و عبهرچه کشی منت دونان بسر هر رهچه روی در طلب نان بسوی هر درآنکه زر هنر اندوخت، نشد مفلسآنکه کار دل و جان کرد، نشد مضطرپر طاوس چه بندی بدم کرکسچو دم آراسته گردد، چه کنی با پرآنچه آموخت بما چرخ، سیه کاریستگر چه کردیم سیه بس ورق و دفتراوستادی نکند کودک بی استاددرس دانش ندهد مردم بی مشعرجسم چون کودک و جانست ورا دایهعقل چون مادر و علم است ورا دخترعلم نیکوست، چه در خانه چه در غربتعود خوشبوست، چه در کاسه چه در مجمرکاخ دل جوئی از کوی تن مسکینشمش زر خواهی از کورهٔ آهنگرکاردانان نگزینند تبهکارینامجویان ننشینند بهر محضرآغل از خانه بسی دور و شبان در خوابگرگ بددل بکمین و رمه اندر چرجای آسایش دزدان بود این وادیمسکن غول بیابان بود این معبرخون دلهاست درین جام شقایق گونتیرگیهاست درین نیلپری چادربهر وارون شدن افراشت سر این رایتبهر ویران شدن آباد شد این کشورخانهای را که نه سقفی و نه بنیادیستاین چنین خانه چه از خشت و چه از مرمرسور موش است اگر گربه شود بیمارعید گرگ است اگر شیر شود لاغرپاک شو تا نخوری انده ناپاکینیک شو تا ندهندت ببدی کیفرهمه کردار تو از تست چنین تیرهچه کنی شکوه ز ماه و گله از اختروقت مانند گلوبند بود، پروینچو شود پاره، پراکنده شود گوهر********************************************قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴
ای شده شیفتهٔ گیتی و دورانش
دهر دریاست، بیندیش ز طوفانشنفس دیویست فریبنده از او بگریزسر بتدبیر بپیچ از خط فرمانشحلهٔ دل نشود اطلس و دیبایشیارهٔ جان نشود لل و مرجانشنامهٔ دیو تباهیست همان بهترکه نه این نامه بخوانیم و نه عنوانشگفتگوهاست بهر کوی ز تاراجشداستانهاست بهر گوشه ز دستانشمخور ای یار نه لوزینه ونه شهدشمخر ای دوست نه کرباس ونه کتانشنه یکی حرف متینی است در اسنادشنه یکی سنگ درستی است بمیزانشرنگها کرده در این خم کف رنگینشخندهها کرده بمردم لب خندانشخواندنی نیست نه تقویم و نه طومارشماندنی نیست نه بنیاد و نه بنیانششد سیه روزی نیکان شرف و جاهششد پریشانی پاکان سرو سامانشگلهٔ نفس چو درنده پلنگانندبر حذر باش ازین گله و چوپانشعلم، پیوند روان تو همی جویدتو همی پاره کنی رشتهٔ پیمانشاز کمال و هنر جان، تو شوی کاملعیب و نقص تو شود پستی و نقصانشجهل چو شبپره و علم چو خورشید استنکند هیچ جز این نور، گریزانشنشود ناخن و دندان طمع کوتهگر که هر لحظه نسائیم بسوهانشمیزبانی نکند چرخ سیه کاسهمنشین بیهده بر سفرهٔ الوانشحلقهٔ صدق و صفا بر در دین میزنتا که در باز کند بهر تو دربانشدل اگر پردهٔ شک را ندرد، هرگزنبود راه سوی درگه ایقانشکعبهمان عجب شد و لاشه در آن قربانوای و صد وای برین کعبه و قربانشگرگ ایام نفرسود بدین پیریهیچگه کند نشد پنجه و دندانشنیست جز خار و خسک هیچ درین گلشنشورهزاریست که نامند گلستانشچشم نیکی نتوان داشت از آن مردمکه بود راه سوی مسکن شیطانشهمه یغما گر و دزدند درین معبرکیست آنکو نگرفتند گریبانشراه دور است بسی ملک حقیقت راکوش کاز پای نیفتی به بیابانشآنکه اندر ظلمات فرو ماندچه نصیبی بود از چشمهٔ حیوانشدامن عمر تو ایام همی سوزدمزن از آتش دل، دست بدامانشره مخوفست، بپرهیز ازین خفتنابر تیره است، بیندیش ز بارانششیر خواری که سپردند بدین دایهشیر یک قطره نخوردست ز پستانششخصی از بحر سعادت گهری آوردخفت از خستگی و داد بزاغانشچه همی هیمه برافروزی و نان بندیبه تنوری که ندیدست کسی نانشخرلنگ تو ز بس بار کشیدن مردچه بری رنج پی وصلهٔ پالانشگر که آبادی این دهکده میخواهیباید آباد کنی خانهٔ دهقانشپر این مرغ سعادت تو چنان بستیکه گرفتند و فکندند بزندانشتن بدخواه ز تو لقمه همی خواهدچه همی یاد دهی حکمت لقمانشپست اندیشه بزرگی نکند هرگزگر چه یک عمر دهی جای بزرگانشاگرت آرزوی کعبه بود در دلچه شکایت کنی از خار مغیلانشگر چه دشوار بود کار و برومندیهمت و کارشناسی کند آسانشسزد ار پر کند از در و گهر دامنآنکه اندیشه نبودست ز عمانشگهری گر نرود خود بسوی دریاببرد روشنی لؤلؤ رخشانشآنکه عمری پی آسایش تن کوشیدکاش یک لحظه بدل بود غم جانشگوی علم و هنر اینجاست، ولی بیرنجدست هرگز نتوان برد بچوگانشوقت فرخنده درختی است، هنر میوهشب و روز و مه و سالند چو اغصانشروح را زیب تن سفله نیارایدرو بیارای به پیرایهٔ عرفانشنشود کان حقیقت ز گهر خالیبرو ای دوست گهر میطلب از کانشبگشا قفل در باغ فضیلت رابخور از میوهٔ شیرین فراوانشریم وسواس بصابون حقایق شوینبری فایده زین گازر و اشنانشجهل پای تو ببندد چو بیابد دستفرصتت هست، مده فرصت جولانشتنگ میدان شدن عقل ز سستی نیستما ندادیم گه تجربه میدانشبرهها گرگ کند مکتب خودبینیگر بتدبیر نبندیم دبستانشنفس با هیچ جهاندیده نخواهد گفتراز سر بسته و رسم و ره پنهانشره اهریمن از آن شد همه پیچ و خمتا نپرسند ز سر گشتهٔ حیرانشدهر هر تله نهد، بگذر و بگذارشچرخ هر تحفه دهد، منگر و مستانشتیرهروزیست همه روز دل افروزشسنگریزه است همه لعل بدخشانشآهن عمر تو شمشیر نخواهد شدنبری تا بسوی کوره و سندانشمعبد آنجا بگشودی که زر آنجا بودسجده کردی گه و بیگاه چو یزدانشپاسبانی نکند بنده چو ایمان رادیو زان بنده چه دزدد بجز ایمانشجز تو کس نیست درین داد و ستد مغبوندین گران بود، تو بفروختی ارزانشگرگ آسود، نجستیم چو آثارشدرد افزود، نکردیم چو درمانشسالها عقل دکان داشت بکوی مابهچ توشی نخریدیم ز دکانشخیره سر گر نپذیرفت ادب، بگذارتا که تادیب کند گردش دورانشطبع دون زان نشد آگه ز پشیمانیکه چو بد کرد، نکردیم پشیمانشدل پریشان نبد آنروز که تنها بودکرد جمعیت نا اهل پریشانششیر و روباه شکاری چو بدست آرندروبهش پوست برد، شیر خورد رانشکشور ایمن جان خانهٔ دیوان شدکس ندانست چه آمد به سلیمانشنفس گه بیت نمیگفت و گهی چامهگر نمیخواند کسی دفتر و دیوانشروح عریان و تو هم درزی و هم نساججامه کن زین دو هنر بر تن عریانشلشکر عقل پی فتح تو میکوشدچه همی کند کنی خنجر و پیکانشخرد از دام تو بگریخته، باز آرشهنر از نزد تو برخاسته، بنشانشکار را کارگر نیک دهد رونقچه کند کاهل نادان تن آسانشهمه دود است کباب حسد و نخوتنخورد کس نه ز خام و نه ز بریانشسود دلال وجود تو خسارت شدتاجر وقت بگیرد ز تو تاوانشگنج هستی بستانند ز ما، پروینما نبودیم، قضا بود نگهبانش********************************************قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵
ای بی خبر ز منزل و پیش آهنگ
دور از تو همرهان تو صد فرسنگدر راه راست، کج چه روی چندینرفتار راست کن، تو نه ای خرچنگرخسار خویش را نکنی روشنز آئینهٔ دل ار نزدائی زنگچون گلشنی است دل که در آن رویداز گلبنی هزار گل خوش رنگدر هر رهی فتاده و گمراهیتا نیست رهبرت هنر و فرهنگچشم تو خفته است، از آن هر کسزین باغ سیب میبرد و نارنگاین روبهک به نیت طاوسیافکنده دم خویش به خم رنگبازیچههاست گنبد گردان رانامی شنیدهای تو ازین شترنگدر دام بسته شبرو چرخت سختدر بر گرفته اژدر دهرت تنگانجام کار در فکند ما راسنگیم ما و چرخ چو غلماسنگخار جهان چه میشکنی در چشمبر چهره چند میفکنی آژنکسالک بهر قدم نفتد از پاعاقل ز هر سخن نشود دلتنگتو آدمی نگر که بدین رتبتبیخود ز باده است و خراب از بنگگوهر فروش کان قضا، پروینیک ره گهر فروخته، صد ره سنگ********************************************قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶
در خانه شحنه خفته و دزدان بکوی و بام
ره دیو لاخ و قافله بی مقصد و مرامگر عاقلی، چرا بردت توسن هویور مردمی، چگونه شدستی به دیو رامکس را نماند از تک این خنگ بادپایپا در رکاب و سر به تن و دست در لگامدر خانه گر که هیچ نداری شگفت نیستکالات میبرند و تو خوابیدهای مدامدزد آنچه برده باز نیاورده هیچگاههرگز به اهرمن مده ایمان خویش واممیکاهدت سپهر، چنین بی خبر مخسبمیسوزدت زمانه، بدینسان مباش خاماز کار جان چرا زنی ای تیره روز تندر راه نان چرا نهی ای بی تمیز ناماز بهر صید خاطر ناآزمودگانصیاد روزگار بهر سو نهاده دامبس سقف شد خراب و نگشت آسمان خراببس عمر شد تمام و نشد روز و شب تماممنشین گرسنه کاین هوس خام پختن استجوشیده سالها و نپختست این طعامبگشای گر که زندهدلی وقت پویه چشمبردار گر که کارگری بهر کار گامدر تیرگی چو شب پره تا چند میپریبشناس فرق روشنی ای دوست از ظلامای زورمند، روز ضعیفان سیه مکنخونابه میچکد همی از دست انتقامفتوی دهی بغصب حق پیرزن ولیکبی روزه هیچ روز نباشی مه صیاموقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی استشمشیر روز معرکه زشت است در نیامدرد از طبیب خویش نهفتی، از آن سبباین زخم کهنه دیر پذیرفت التیاماز بهر حفظ گله، شبان چون بخواب رفتسگ باید ای فقیه، نه آهوی خوشخرامچاهت چراست جای، گرت میل برتریستحرصت چراست خواجه، اگر نیستی غلامچندی ز بار گاه سلیمان برون مروتا دیو هیچگه نفرستد تو را پیامعمریست رهنوردی و چون کودکان هنوزآگه نهای که چاه کدام است و ره کدامپروین، شراب معرفت از جام علم نوشترسم که دیر گردد و خالی کنند جام********************************************قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷
نخواست هیچ خردمند وام از ایام
که با دسیسه و آشوب باز خواهد وامبچشم عقل درین رهگذر تیره ببینکه گستراند قضا و قدر براه تو دامهزار بار بلغزاندت بهر قدمیکه سخت خام فریبست روزگار و تو خاماگر حکایت بهرام گور میپرسیشکار گور شد ای دوست عاقبت بهرامز غم مباش غمین و مشو ز شادی شادکه شادی و غم گیتی نمیکنند دوامز تخم تلخ نخورد است کس بر شیرینز شاخ بید نچید است هیچکس باداماز آن سبب نشدی همعنان هشیارانکه بیهشانه سپردی بدست نفس زمامتو آرمیدی و این زاغ میوه برد همیتو اوفتادی و این کاروان گذشت مدامچو پای هست، چرا باز ماندهای از راهچو نور هست، چرا گشتهای قرین ظلامتو برج و باروی ملک وجود محکم کنبهل که دیو بد آئین ترا دهد دشنامترا که خانهٔ دل خلوت خدا بود استچرا بمعبد شیطان کنی سجود و قیامجفای گیتی و کجگردی سپهر بلنداگر چه توسنی، آخر ترا نماید رامبحرص و آز مبر فرصت عزیز بسربجهل و عجب مکن عمر بی بدیل تمامزمان رنج شد، ای کرده سالها راحتدم رحیل شد، ای جسته عمرها آرامبمقصدی نرسی تا رهی نپیمائیمدار بیم ازین اسب بی فسار و لگامهر آن فروغ که از جسم تیره میطلبیز جان طلب که بارواح زندهاند اجساممگوی هر که کهن جامه شد ز علم تهیستکه خاص نیز بسی هست در میان عوامبه نیک جامه چو بیدانشی مناز که خلقترا، نه جامهٔ نیک ترا، کنند اکرامچو گرگ حیلهگر اندر لباس چوپان شدشبان بگوی که تا چشم پوشد از اغنامچو وقت کار شود، باش چابک اندر کارچو نوبت سخن آید، ستوده گوی کلامز جام علم می صاف زیرکان خوردندهر آنکه خامش بنشست گشت درد آشامبشوق گنج یکی تیشه بر زمین نزدیمهمی بخیره به ویرانه ساختیم مقاماگر بلند تباری، چه جوئی از پستیاگر خدای پرستی، چه خواهی از اصنامکدام تشنه بنوشید از سبوی تو آبکدام گرسنه در سفرهٔ تو خورد طعامچگونه راهنمائی، که خود گمی از راهچگونه حاکم شرعی، که فارغی ز احکامبسی است پرتگه اندر ره هوی، پروینمپوی جز ره پرهیز و باش نیک انجام********************************************قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸
نفس گفتست بسی ژاژ و بسی مبهم
به کز این پس کندش نطق خرد ابکمره پر پیچ و خم آز چو بگرفتیروی درهم مکش ار کار تو شد درهمخشک شد زمزم پاکیزهٔ جان ناگهشستشو کرد هریمن چو درین زمزمبه که از مطبخ وسواس برون آئیمتا که خود را برهانیم ز دود و دمکاخ مکر است درین کنگره میناچاه مرگ است درین سیرگه خرمز بداندیش فلک چند شوی ایمنز ستم پیشه جهان چند کشی استمتو ندیدی مگر این دانهٔ دانا کشتو ندیدی مگر این دامگه محکموارث ملک سلیمان نتوان خواندنهر کسیرا که در انگشت بود خاتمآنکه هر لحظه بزخم تو زند زخمیتو ازو خیره چه داری طمع مرهمفلک آنگونه به ناورد دلیر آیدکه نه از زال اثر ماند و نز رستمنه ببخشود بموسی خلف عمراننه وفا کرد به عیسی پسر مریمتخت جمشید حکایت کند ار پرسیکه چه آمد به فریدون و چه شد بر جمز خوشیها چه شوی خوش که درین معبربه یکی سور قرین است دو صد ماتمتو به نی بین که ز هر بند چسان نالدز زبردستی ایام بزیر و بمداستان گویدت از بابلیان بابلعبرت آموزدت از دیلمیان دیلمفرصتی را که بدستست، غنیمت دانبهر روزی که گذشتست چه داری غمزان گل تازه که بشکفت سحرگاهاننه سر و ساق بجا ماند، نه رنگ و شمگر صباحیست، مسائی رسدش از پیور بهاریست، خزانی بودش توامصبحدم اشک بچهر گل از آن بینیکه شبانگه بچمن گریه کند شبنماندرین دشت مخوف، ای برهٔ مسکینبیم جانست، چه شد کز رمه کردی رممخور ای کودک بی تجربه زین حلواکه شد آمیخته با روغن و شهدش سمدست و پائی بزن ای غرقه، توانی گرتا مگر باز رهانند تو را زین یممشک حیفست که با دوده شود همسرکبک زشتست که با زاغ شود همدمبرو ای فاخته، با مرغ سحر بنشینبرو ای گل، بصف سرو و سمن بردمز چنار آموز، ای دوست گرانسنگیچه شوی بر صفت بید ز بادی خمخویش و پیوند هنر باش که تا روزینروی از پی نان بر در خال و عمروح را سیر کن از مائدهٔ حکمتبیکی نان جوین سیر شود اشکمجز که آموخت ترا که خواب و خور غفلتبه چه کار آمدت این سفله تن ملحمخزفست اینکه تو داریش چنو گوهررسن است اینکه تو بینیش چو ابریشممار خود، هم تو خودی، مار چه افسائیبخود، ای بیخبر از خویش، فسون میدمز تو در هر نفسی کاسته میگرددغم خود خور، چه خوری انده بیش و کمبیم آنست که صراف قضا ناگهزر سرخ تو بگیرد به یکی درهمکشت یک دانه کسی را ندهد خرمنبذل یک جوز کسی را نکند حاتمبه پری پر، که عقابان نکنندت سربه رهی رو، که بزرگان نکنندت ذمجان چو کان آمد و دانش گهرش، پرویندل چو خورشید شد و ملک تنش عالم********************************************قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹
تا ببازار جهان سوداگریم
گاه سود و گه زیان میوریمگر نکو بازارگانیم از چه رویهرگز این سود و زیانرا نشمریمجان زبون گشته است و در بند تنیمعقل فرسوده است و در فکر سریمروح را از ناشتائی میکشیمسفرهها از بهر تن میگستریمگر چه عقل آئینه کردار ماستما در آن آئینه هرگز ننگریمگر گرانباریم، جرم چرخ چیستبار کردار بد خود میبریمچون سیاهی شده بضاعت دهر راما سیه کاریم کانرا میخریمپند نیکان را نمیداریم گوشاندرین فکرت کازیشان بهتریمپهلوان اما بکنج خانهایمآتش اما در دل خاکستریمکاردانان راه دیگر میروندما تبهکاران براه دیگریمگرگ را نشناختستیم از شباندر چراگاهی که عمری میچریمبر سپهر معرفت کی بر شویمتا بپر و بال چوبین میپریمواعظیم اما نه بهر خویشتناز برای دیگران بر منبریمآگه از عیب عیان خود نهایمپردههای عیب مردم میدریمسفلگیها میکند نفس زبونما همی این سفله را میپروریمبشکنیم از جهل و خود را نشکنیمبگذریم از جان و از تن نگذریمبادهٔ تحقیق چون خواهیم خورد؟ما که مست هر خم و هر ساغریمچونکه هر برزیگری را حاصلی استحاصل ما چیست گر برزیگریمچونکه باری گم شدیم اندر رهیبه که بار دیگر آن ره نسپریمزان پراکندند اوراق کمالتا بکوشش جمله را گرد آوریمتا بیفشانند بر چینندمانطوطی وقت و زمان را شکریم********************************************قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰
بد منشانند زیر گنبد گردان
از بدشان چهر جان پاک بگردانپای بسی را شکستهاند به نیرنگدست بسی را ببستهاند به دستانتا خر لنگی فتادهاست ز سستیتوسن خود را دواندهاند بمیدانجز بدو نیک تو، چرخ میننویسدنیک و بد خویش را تو باش نگهبانگر ستم از بهر خویش مینپسندیعادت کژدم مگیر و پیشهٔ ثعبانچندکنی همچو گرگ، حمله بمردمچند دریشان همی بناخن و دنداندامن خلق خدای را چو بسوزیآتشت افتد به آستین و به دامانهر چه دهی دهر را، همان دهدت بازخواستهٔ بد نمیخرند جز ارزانخواهی اگر راه راست: راه نکوئیخواهی اگر شمع راه: دانش و عرفانکارگران طعنه میزنند به کاهلاهل هنر خنده میکنند به ناداناز خم صباغ روزگار برآیدهر نفسی صد هزار جامهٔ الوانغارت عمر تو میکنند به گشتندی مه و اردیبهشت و آذر و آبانجز بفنا چهر جان نبینی، ازیراکجان تو زندانیست و جسم تو زندانعالمی و بهرهایت نیست ز دانشرهروی و توشهایت نیست در انبانتیه خیالت به مقصدی نرساندراهروان راه بردهاند به پایانکشتی اخلاص ما نداشت شراعیور نه بدریا نه موج بود و نه طوفانکعبهٔ نیکی است دل، ببین که براهشجز طمع و حرص چیست خار مغیلانبندگی خود مکن که خویش پرستیکرده بسی پاکدل فریشته، شیطانتا تو شدی خرد، آز یافت بزرگیتا تو شدی دیو، دیو گشت سلیمانراهنمائی چه سود در ره باطلدیبهٔ چینی چه سود در تن بیجاننفس تو زنگی شد و سپید نگرددصد ره اگر شوئیش بچشمهٔ حیوانراستی از وی مجوی زانکه نرویدهیچگه از شورهزار لاله و ریحانبار لئیمان مکش ز بهر جوی زرخدمت دونان مکن برای یکی نانگنج حقیقت بجوی و پیلهوری کناهل هنر باش و پوش جامهٔ خلقانروز سعادت ز شب چگونه شناسدآنکه ز خورشید شد چو شبپره پنهاندور شو از رنگ و بوی بیهده، پرویناز در معنی درای، نز در عنوان********************************************
ادامه در بخش سوم ...
********************************************
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۱۶ ساعت توسط سجاد محمدی مطلق
|