رباعیات هلالی جغتایی








باز آی، که از جان اثری نیست مرا
مدهوشم و از خود خبری نیست مرا
خواهم که به جانب تو پرواز کنم
اما چه کنم بال و پری نیست مرا


**********************************


یاران کهن، که بنده بودم همه را
در بند جفای خود شنودم همه را
زنهار! از کس وفا مجویید که من
دیدم همه را و آزمودم همه را


**********************************


آیینهٔ نورست رخ یار امشب
ای مه، بنشین در پس دیوار امشب
ای مهر بپوش روی خود را در ابر
ای صبح، دم خویش نگه دار امشب


**********************************


شد ماه من آن شمع شب‌افروز امشب
گو چرخ و فلک ز رشک می‌سوز امشب
امشب نه شب وصل، شب قدر من‌ست
بهتر ز هزار روز نوروز امشب


**********************************


گر دل برود من نروم از نظرت
ور جان بدهم، خاک شوم در گذرت
چون گرد شوم بر آستانت آیم
بنشینم و برنخیزم از خاک درت


**********************************


ای سیم‌ذقن، این چه دهان و چه لبست؟
این خال چه خال و این چه زلف عجبست؟
روی تو در آن دو زلف مشکین چه عجب؟
هر روز که هست در میان دو شب‌ست


**********************************


از بس که مرا دولت بیدار کم‌ست
گفتن نتوان که تا چه مقدار کم‌ست
رنجی‌ست فراقت که کمش بسیارست
عیشی‌ست وصال تو، که بسیار کم‌ست


**********************************


در عالم بی‌وفا کسی خرم نیست
شادی و نشاط در بنی‌آدم نیست
آن کس که درین زمانه او را غم نیست
یا آدم نیست، یا از این عالم نیست


**********************************


غم دارم و غم‌گسار می‌باید و نیست
در دست من آن نگار می‌باید و نیست
درد سر اغیار نمی‌باید و هست
تشریف حضور می‌باید و نیست


**********************************


امروز مرا غیر پریشانی نیست
در مشکل من امید آسانی نیست
غم کشت مرا و کس به دادم نرسید
بالله که درین شهر مسلمانی نیست


**********************************


روز و شب من به گفتگوی تو گذشت
سال و مه من به جستجوی تو گذشت
عمرم به طواف گرد کوی تو گذشت
القصه، در آرزوی تو گذشت


**********************************


آنی که تمام از نمکت ریخته‌اند
ذرات وجودت ز نمک بیخته‌اند
با شیرهٔ جان‌ها نمک آمیخته‌اند
تا همچو تو صورتی برانگیخته‌اند


**********************************


چون صورت زیبای تو انگیخته‌اند
صد حسن و ملاحت به هم آمیخته‌اند
القصه که شکل عالم‌آرای تو را
در قالب آرزوی ما ریخته‌اند


**********************************


هر کس که می عشق به جامش کردند
از دردی درد تلخ‌کامش کردند
گویا همه غم‌ةای جهان در یک جا
جمع آمده بود، عشق نامش کردند


**********************************


تا کی دلت از چرخ حزین خواهد بود؟
با محنت و درد هم‌نشین خواهد بود
خوش باش که روزگار پیش از من و تو
تا بود چنان بود و چنین خواهد بود


**********************************


دیدم که یکی دو دسته از سنبل تر
بر بسته و خوش نهاده در پیش نظر
گفتم که برو دو زلف یارم بنگر
بر بسته دگر باشد و خود رسته دگر


**********************************


یار آمد و یار دل‌نواز آمد باز
بهر دل خسته چاره‌ساز آمد باز
عمرم همه رفته بود از رفتن او
صد شکر که عمر رفته باز آمد


**********************************


دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز


**********************************


بی روی توام هست ملالی که مپرس
وز زندگی خود انفعالی که مپرس
هر لحظه چه پرسی که بگو حال تو چیست؟
دور از تو افتاده‌ام به حالی که مپرس


**********************************


امروز ز حد می‌گذرد سوز فراق
وین شعلهٔ آهِ آتش‌افروز فراق
روز عجبی پیش من آمد! یا رب
این روز قیامت‌ست یا روز فراق


**********************************


در عشق نکویان چه فراق و چه وصال؟
بدحالی عاشقان بود در همه حال
گر وصل بود مدام سوزست و گداز
ور هجر بود تمام رنجست و ملال


**********************************


من باده به مردم خردمند خوردم
یا از کف خوبان شکرخند خوردم
هرگز نخورم ز باده خوردن سوگند
حاشا که به جای باده سوگند خورم


**********************************


از درد دل خود به فغانم چه کنم؟
وز زندگی خویش به جانم چه کنم؟
صبرست مرا چاره و دانند همه
لیکن من بیچاره ندانم، چه کنم؟


**********************************


نی از تو حیات جاودان می‌خواهم
نی عیش و تنعم جهان می‌خواهم
نی کام دل و راحت جان می‌خواهم
آنی که رضای توست آن می‌خواهم


**********************************


تا چشم تو عشوه‌ساز خواهد بودن
صد دل‌شده عشق‌باز خواهد بودن
تا از طرف تو ناز خواهد بودن
از جانب ما نیاز خواهد بودن


**********************************


ای هم‌نفس چند، که یارید به من
عاشق شده‌ام، مرا گذارید به من
چندم گویید کز فلان دل بردار
من دانم و دل، شما چه دارید به من؟


**********************************


کس نیست انیس دل غم‌پرور من
تا پاک کند اشک ز چشم تر من
سویم هم آب چشم می‌آید بس
آن نیز روان می‌گذرد از سر من


**********************************


مسکینم و کوی عاشقی منزل من
مسکین من و دیگر دل بی‌حاصل من
ای جان حزین تو نیز مسکین کسی
مسکین تو مسکین من و مسکین دل من


**********************************


دور از تو صبوری نتواند دل من
وصل تو حیات خویش داند دل من
آهسته رو ای دوست که دل هم‌ره توست
زنهار چنان مرو که ماند دل من


**********************************


سبحان‌الله! چه شکل موزون‌ست این؟
از هرچه گمان برند افزون‌ست این
نتوان گفت که چیست یا چون‌ست این؟
کز دایرهٔ خیال بیرون‌ست این


**********************************


بگداختم از دست جفا کردن تو
این‌ست طریق بنده پروردن تو؟
گر من به گناه عاشقی کشته شوم
خون من بی‌گناه در گردن تو


**********************************


نقش تو اگر نه در مقابل بودی
کارم ز غم فراق مشکل بودی
دل با تو دیده از جمالت محروم
ای کاش که دیده نیز با دل بودی


**********************************


گه در پی آزار دل رنجوری
گه بر سر بیداد من مهجوری
شوخی و به حسن خویشتن معذوری
بر عاشق خود هرچه کنی معذوری


**********************************


در پنجهٔ غیر پنجه کردن تا کی؟
سیم از پولاد رنجه کردن تا کی؟
گل را به گیاه دسته بستن تا چند؟
جان را به اجل شکنجه کردن تا کی؟


**********************************


با هر که نشینی و قدح نوش کنی
از رشک مرا خراب و مدهوش کنی
گفتی که چو می خورم تو را یاد کنم
ترسم که شوی مست و فراموش کنی


**********************************
پایان