منطقالعشاق - اوحدی مراغهای
منطقالعشاق - اوحدی مراغهای

سر آغاز
به نام آنکه ما را نام بخشیدزبان را در فصاحت کام بخشیدبه نور خود بر افروزندهٔ دلبه نار بیدلی سوزندهٔ دلسر هر نامهای از نام او خوشجهان جان ز عکس جام او هوشدرود از ما، سلام از حضرت اودمادم بر رسول و عترت اوابوالقاسم، که شد عالم طفیلشفلک دهلیز چاوشان خیلش***************************************در احوال خویش و صفت ممدوحدر آن ایام کز من دور شد بختسراسر کار من بینور شد سختمرا دولت ز خود پرتاب میکردتنم پر تب، دلم پرتاب میکرددر ایام جوانی پیر گشتهچو عنقا رفته، عزلت گیر گشتهنه قوت را مجالی در مزاجمنه دانش را وقوفی درعلاجمتب ربعم به سال اندر کشیدهوز آن پشتم چو دال اندر کشیدهچه شبها اندرین معنی که گفتم!نه خوردم دست میداد و نه خفتمفلک بر من بدین سان دور میکردچراغ دودهٔ علم وطهارتگرامی گوهر دریای شاهیگزیده میوهٔ باغ الهیوجیه دین و دولت شاه یوسفکه دارد رتبت پنجاه یوسفنصیرالدین طوسی را نبیرهکه عقل از خلقت او گشته خیرهبه اصل ارباب دانش را خلف اونمودار بزرگان سلف اوزمین را از شکوهش زیب و زینستسرور خلق و سر الوالدینستگر از آبای او محروم بودی« فهذالشبل من تلک الاسود»جهانداری، که مانندش به عالمنزاید دودهٔ اولاد آدمبه پیروزی عزیز مصر بینششکوه یوسفی اندر جبینشچنین فرخندهای، با آن مناقبمیان انجمن چون نجم ثاقبز من ده نامهای در خواست میکردز هر نوعی شفیعان راست میکردنشسته با رفیقانی، که بودشز ناگه التماسی رخ نمودشکه ما چون همسران باهم نشینیمز شعرت دفتری باید که بینیمکهن افسانها لختی ترش گشتسخن چون کهنه شد خواننده کش گشتدرین فکرت نمیخواهیم رنجتبرون کن رشتهٔ گوهر ز گنجتدل از ده نامهای کهنه سیرستبگو ده نامهای شیرین، که دیرستحدیثی تازه کن از سینهٔ نوسماطی در کش از لوزینهٔ اوقلم در گفتهای دیگران کشترا داریم، وقت دیگران خوشنموداری برون کن، تا بداندکه: صاحب قدرتی، هر کس که خواندز بهر نام خود ده نامهای سازمحبت را نبویی جامهای سازسخن چون شد ازو یکسر شنیدهاجابت کردم و گفتم: به دیدهدر آن عذری نیاوردم بر اوچو دیدم سر دولت در سر اواساس گفتن ده نامه کردماشارت سوی نوک خامه کردمبه ذهنی تیره و طبعی فسردهدلی از محنت و اندوه مردهبگفتم در محبت چند نامهکه از ذوقش به سر میگشت خامهبه استظهار آن کو را چو خوانندبپوشند آن خطاهایی که دانندمگر عذرم بزرگان در پذیرندبزرگان خرده بر خردان نگیرندکه گوید عیب او؟ خود گر بگویدکسی باید کزو بهتر بگویدز بستان ضمیر این لالهای بودچو در تب گفته شد تبخالهای بود***************************************در دعای ممدوح خداوند زادهخداوندا، به ارواح بزرگانکه یوسف را نگه داری ز گرگانبزرگش دار در دانش چو یوسفعزیز مصر گردانش چو یوسفبرنجش را ز باد غم مکن پستبه خواری دشمنانش را ببر دستبه پیش خواجه رونق بخش و نورشمدار از سایهٔ این خواجه دورش***************************************در مذمت روزگارجهان خالیست، من در گوشه زانممروت قحط شد، بیتوشه زانماگر بودی چنان چون بود ازین پیشبزرگی کو بدانستی کم از بیشچرا بایستمی ده نامه گفتن؟چو خامان درد دل با خامه گفتن؟کی از ده نامهای نامم برآید؟ز هر بیهودهای کامم بر آید؟چو دریا پر گهر دارم ضمیریولی گوهر نمیجوید امیریچون ماه از طبع من خود نور پاشدنه او را مشتری باید که باشد؟سخن را چون خریداری ندیدمبه از ترک سخن کاری ندیدمخرد دورست ازین بیهوده گفتنحدیث بوده و نابوده گفتن***************************************در مناجاتازین گفتن، خدایا، شرم دارمو زان حضرت به غایت شرمسارمز فیض خود دلم پر نور گردانزبانم را ز باطل دور گردانضمیرم را ز معنی بهره ور کنخیال فاسد از طبعم بدر کنمرا توفیق نیکو بندگی دهدلم را زنده دار و زندگی دهز خود رایی تبه شد کار ما راخداوندا، به خود مگذار ما راگناه هر که در عالم بیامرزو زان پس اوحدی را هم بیامرز***************************************آغاز ده نامهشنیدم کز هوسناکان جوانیبه ناگه فتنه شد بر دلستانیرخش زرد و تنش باریک میشدجهان بر چشم او تاریک میشدشبی بیدار بود، از عشق نالانپریشان گشته چون آشفته حالاندلش را آتش سودا برآشفتچو آتش تیزتر شد باد را گفت:***************************************نامهٔ اول از زبان عاشق به معشوقنسیم باد نوروزی، چه داری؟گذر کن سوی آن دلبر به یارینگار ماهرخ، ترک پریوشبت گل روی سیم اندام سرکشفروغ نور چشم شهریارانچراغ خلوت شب زندهداراننهال روضهٔ حسن و جوانیزلال فیض و آب زندگانیچو دریابی تو آن رشک پری رانمودار بتان آزری رافرو خوان قصهٔ دردم به گوششنهان از طرهٔ عنبر فروششبگو او را به لطف از گفتهٔ منکه: ای وصل تو بخت خفتهٔ منکنون عمریست تا در بند آنمکه روزی قصهٔ خود بر تو خوانمدل ریشم به مهرت مبتلا شدترا دید و گرفتار بلا شدنمودی رخ، ربودی دل ز دستمکنون هستم بدانصورت که هستمبه پای خود در افتادم به دامتتو آزاد از منی، ای من غلامتدل اندر روی رنگین تو بستمندانم تا چه رنگ آید به دستم؟تنم پرتاب و دل پرجوش تا کی؟زبان پر حرف و لب خاموش تا کی؟دلی رنجور و جانی خسته دارموزین محنت زبان چون بسته دارم؟توانم ساخت، چون جانم نباشدولیکن تاب هجرانم نباشدچو درمانم، به کار آرم صبوریولی صبرم نباشد وقت دوریغمت را تا توانستم نهفتمچو وقت گفتن آمد با تو گفتمکنون تا خود ترا فرمان چه باشد؟نگویی تا: مرا درمان چه باشد؟دوایی کن مرا، کین دردم از تستدل بریان و روی زردم از تستنگفتم تاکنون احوال با کسچو حال من بدانستی، ازین بس***************************************غزلعنایتها توقع دارم از توکه هم آشفته و هم زارم از توعزیزی پیش من چون جان اگر چهبه چشم خلق گیتی خوارم از توز کار من مشو غافل، که عمریستکه من سرگشته و بیکارم از تونخواهم گشتن از عشق تو بیزاربهل، تا میرسد آزارم از توطبیب من تویی، مشکل توانمکه درد خویش پنهان دارم از تومرا گر باز پرسی جای آنستکه مدتهاست تا بیمارم از تواگر در دامن افتد خونم از چشمو گر در دیده آید خارم از تو***************************************مثنویغلامی میکنم تا زنده باشمبمیرم، همچنانت بنده باشممرا دم بعد ازین امیدواریروان گردان، به امیدی که داری***************************************آگاه شدن معشوق از حال عاشقچو بشنید این سخن، بر زاری اوبتندید از پریشان کاری اوبه دل در دشمنی چیزی نبودشولی در دوستی میآزمودش***************************************خلاصهٔ سخنکسی کو آزمود، آنگاه پیوستنباید بعد از آن خاییدنش دستچو پیوندی و آنگاه آزماییز حیرت دست خود بسیار خاییدل عاشق سکونت پیشه بایدعزیمت را نخست اندیشه باید***************************************حکایتشبی پروانهای با شمع شد جفتچو آتش در فتادش خویش را گفتکه: پیش از تجربت چون دوست گیریبنه گردن، که پیش دوست میریسخن در دوستداری آزمودستکزیشان نیز ما را رنج بودستدل من زان کسی یاری پذیردکه چون در پای افتم دست گیرددرین منزل نبینی دوستداریکه گر کاری فتد آید به کاریچنینها دوستی را خود نشایدکه اندر دوستی یک هفته پاید***************************************تمامی سخناگر با عقل داری آشناییجدایی جوی ازین یاران، جداییز خلق آن ماه چون اندیشه میکردشکیبایی و دوری پیشه میکردبرآشفت و پریشان کرد نامشبه دست قاصدی گفتا پیامش***************************************نامهٔ دوم از زبان عاشق به معشوقتو ای مهجور سر گردان، کدامی؟کسی نامت نمیداند، چه نامی؟چه مرغی وز کجایی؟ چیست حالت؟که در دام بلا پیچید بالتچه مینالی ز دل با دل؟ چه کردیز ره چون گم شدی، منزل چه کردی؟ز خیل کیستی؟ راهت نه اینستاز آن سو رو، که خرگاهت نه اینستسر خود گیر، کین گردن بلندستتو کوتاهی و سرو من بلندستمنه پای دل اندر بند خوبانچه میگردی به گرد قند خوبان؟ترا زین سرو باری برنیایدوزین در هیچ کاری برنیایدگرفتم خود به من پیوندی آخرچه طرف از لعل من بربندی آخر؟مکن با زلف پستم ترکتازیکه این هندوست، میرنجد به بازیبه اشک آلوده کردی آستین رابسی زحمت کشیدی راستین راترا خود هفتهای شد عشق ساقیهنوز از هفتهای شش روز باقیطمع در لعل شیرین چون نبندی؟که فرهادی و خیلی کوه کندیتو پنداری ز دست غصه رستیکه نام عاشقی بر خویش بستیبه پای خود چه مییی درین دام؟مکن زاری، بکن دندان ازین کاممرا نا دیده عشقت بر کجا بود؟وگر دیدی نمیدار ترا سوددر آتش نعلها بسیار دارمبه افسون تو مشکل سر درآرممپیچ اندر سر زلفم، که گازستازو بگذر، که کار او درازستتو شب بیدار و من تا روز نایمشب از اندوه من تا روز دایم***************************************غزلتومینالی و کس را زان خبر نهوزان زاری ترا خود درد سر نهدل اندر مهر من بستی و آنگاهز من حاصل بجز خون جگر نهمرا زلفی چو زنجیرست و از توکسی در عاشقی دیوانه تر نهسخن بسیار میدانی وزین سالسخنها در دل من کارگر نهمرا جز عشقبازی مصلحتهاستترا جز عاشقی کار دگر نهطلب گار و ترا چیزی نه بر جایخریدار و ترا در کیسه زر نهبدین سرمایه عاشق چون توان شد؟به ترک عشق میگویی و گر نه***************************************فردمرا جویی و از من دور مانیچو دل گرمی کنم رنجور مانی***************************************رسیدن نامهٔ معشوق به عاشقچو بشنید این حدیث از هوش رفتهبیفتاد این سخن در گوش رفتهدلش با آن گران پاسخ دژم بودهنوز اندر وفا ثابت قدم بودهمی دانست کان خواری به دل نیستز معشوقان دل آزاری به دل نیست***************************************خلاصهٔ سخنضرورت خود یقینست این و آن راکه کس دشمن ندارد دوستان رابداند، هر که او آگاه باشدکه دلها را به دلها راه باشددرستانی، که عشق راست ورزندچو بید نو بهر بادی نلرزد***************************************حکایتخبر دادند مجنون را که: لیلیندارد با تو پیوندی و میلیبدیشان گفت: اگر معشوق جافیستوفای عاشق بیچاره کافیستتو نیز، ار طالب آن یار نغزیقدم را راست مینه، تا نلغزیبه هر زخمی ز یاری سرمیپچانعنان از دوستداری برمپیچانطریق عشق سستی بر نتابدمحبت جز درستی بر نتابدبه اول آزمایش باشد آنجاچو بگریزی، گشایش باشد آنجااگر خواهی که او غم خوارت افتدتحمل کن، کزین بسیارت افتد***************************************تمامی سخندگر نوبت، چو باد نوبهاریبه عاشق برد بوی دوستداریبه هوش آمد، بنالید از خطابشنوشت این چند بین اندر جوابش***************************************نامه سوم از زبان عاشق به معشوقمگر با ما سر یاری نداری؟که ما را در مشقت میگذاری؟چرا در رخ کشیدی پردهٔ ناز؟مکن، کز پرده بیرون افتدت رازتو رخ در پرده پنهان کرده تا چند؟من از بیرون چو نقش پرده تا چند؟تو اندر پرده ای با غمگسارانمن از بیرون چو نقش پرده داراننه یکدم دل جدا میگردد از تونه کام دل روا میگردد از توچه میخواهی از آن آرام رفته؟به عشق اندر جهانش نام رفتهبهل، تا ساعتی همرازت آیمکه روزی هم به کاری بازت آیمچه باشد گر دلی خون شد؟ جگر چیستمن از جان هم نمیترسم، دگر چیست؟ز درد محنت و اندوه و خوارینمیترسم، بیاور تا: چه داری؟به تیغ از کار عشقت بر نگردمو گر بر گردم از عشقت نه مردمنترسم، گر شوم در عاشقی فاشو گر باشد بلایی نیز، گو: باش!غمت، گر بردهد روزی به بادمچنان دانم که از مادر نزادمچو شد فاش، این حکایت را چه پوشم؟برآرم دست و با مهرت بکوشمتو خواهی جور کن، خواهی ملامتکه من ترکت نگویم تا قیامتمرا محروم نگذاری، چو دانیکه یاری ثابتم در مهربانینگویم: زان دهن قندی بمن بخشز زلف خود کمر بندی بمن بخشبه گل چیدن نمیآیم به باغتبهل، کز دور میبینم چراغتنمیخواهی که پهلوی تو باشم؟رها کن، تا سگ کوی تو باشمپریرویا، منم دیوانهٔ توتو شمعی و منم پروانهٔ تومرا کردی پریشان و تو جمعیدلت بر ما نمیسوزد چو شمعیمنم بیخواب و آرام و تو ساکنهمی نالم ز هجرانت ولیکن***************************************غزلنمییابم برت چندان مجالیکه در گوش تو گویم حسب حالیهوس دارم که هر روزت ببینمو گر هر روز نتوان، هر به سالیمنم هر ساعت از هجرت به دردیمنم هر لحظه از عشقت به حالینه در کار بلای هجر دستینه در خورد هوای عشق بالیفضیحت گشتهای، بیخانمانیبه غارت بردهای، بیجاه و مالیسخن بسیار دارم، گر دلت راز پر گفتن نیفزاید ملالی***************************************فردبگویم با تو سر سینهٔ خویشبپردازم غم دیرینهٔ خویش***************************************رسیدن نامهٔ عاشق به معشوقچو آن شیرین سخن این نامه بر خوانددر آن بیچارگی کردن فرو ماندبه ننگ و نام خود لختی نظر کردسخنهایی، که بود، از دل بدر کردغرور حسن بود اندر سر اونمیشد رام طبع کافر او***************************************خلاصهٔ سخنبه قدر حسن خوبان دلفروزندچو خوبی بیش باشد، بیش سوزندبلایی باشد و مشکل بلایی!که یاری محتشم گیرد گداییچو با زورآزمایان پنجه کردییقین میدان که خود را رنجه کردی***************************************حکایتگدایی گشت با شهزادهای جفتبدان جرمش چو میکشتند، میگفتبه دست خود سزای خویش دیدمکه: پا پیش از گلیم خود کشیدمهر آن مفلس که باشد طالب گنجتحمل بایدش کردن بسی رنجسزای خویش باید یار جستنبه قدر قوت خود بار جستنچوحسن و پادشاهی یار باشندطلبگاران مفلس خوار باشندگدا، آن به، که سلطان را نداندولیکن عاشق این معنی چه داند؟بر عاشق چه سلطان و چه درویش؟تو عاشق باش و از سلطان میندیش***************************************تمای سخندل آن ماه نیز این فکر میکردکزان عاشق به خواری ذکر میکردچو اندر کیسه اندک دید سیمشبه سنگ انداز هجران کرد بیمشبگفت این نامه را تا: نقش بستندنخستین زهر در شکر شکستند***************************************نامهٔ چهارم از زبان معشوق به عاشقزهی، سودای من گم کرده نامتبسوزانم بدین سودای خامتنگویی: کین چه سودای محالست؟نمیدانم: دگر بار این چه حالست؟نه بر اندازهٔ خود کام جستیبرون از پایهٔ خود نام جستیمتاز اندر پی چون من شکاریکه این کارت نمیآید به کاریپی آن آهوی وحشی چه رانی؟که گر چشمی بجنباند نمانیمشو در تاب، اگر زلفم ترا کشتدرفشست این، چرا بر وی زنی مشت؟ز لعل من حکایت کردن از چیست؟بهر جا این شکایت بردن از چیست؟تو پیش از جرعهٔ من مست بودیمرا نادیده خود زان دست بودیبخوردی انگبین در تب نهانیز شکر چون جنایت میستانی؟مرا گویی: دل از لعل تو خون شدچو لعلم را بدیدی حال چون شد؟دلت را خون بها از من چه خواهی؟تو خود کردی خطا، از من چه خواهیو گر خون شد جگر نیزت به زاریتظلم پیش زلف من چه آری؟سخن در جان همی گوید خدنگمجگر خوردن چه میداند پلنگم؟منه دل بر دهان من، که هیچستز زلفم در گذر، کان پیچ پیچستتو خود با زلف و چشمم بر نیاییکه این هندوست و آن ترک ختایینه آن سروم، که بر من دست یازیو گر خود صد هزار افسون بسازیز لبهای من آنگه توشه گیریکه چون خال از دهانم گوشه گیریهمان بهتر که: از من سر بتابیکه گر ترکم نگیری رنج یابینخستین بازیی بود این که دیدیتو پنداری که اندوهی کشیدی؟به یک دستانم از دست اوفتادیبه یک جام این چنین مست اوفتادیبه رنج خویشتن چندین چه کوشیبگویم نکتهای، گر می نیوشی***************************************غزلمشو عاشق، که جانت را بسوزدغم عشق استخوانت را بسوزدتو آتش میزنی در خرمن خویشندانی این و آنت را بسوزدمخور خوبان آتش خوی را غمکه روزی خان ومانت را بسوزدز دیده اشک خون چندین مبارانکه ترسم دیدگانت را بسوزدچه سود آنگاه پنهان کردن عشقکه پیدا و نهانت را بسوزد؟ز لعلم چاشنی جستی به بوسهنترسیدی دهانت را بسوزد؟مبر نام من، ار نه با رخ خویشبگویم تا: زبانت را بسوزداگر هجرم وجودت را بکاهدوگر مهرم روانت را بسوزد***************************************فردنخواهم با تو پیوستن به یاریتو خواهی گریه میکن، خواه زاری***************************************شنیدن عاشق سخن معشوق رابرید دوست چون آورد نامهدرید آن عاشق از اندوه جامهسلامی دید، دور از هر سلامتحدیثی سر به سر جنگ و ملامتبدانست از سواد نامهٔ دوستفراغ خاطر خود کامهٔ دوستبه دل گفتا: بکن زین کار دندانجفا بر خود مکن چندین که چنداندل آن بیوفا در بند ما نیستدگر بارش سر پیوند ما نیست***************************************خلاصهٔ سخناز آن دلدار هر جایی چه خیزد؟که او هر ساعت از جایی گریزدچو صورت هست معنی نیز بایدبرون از حسن خیلی چیز بایدنه هر گوهر که بینی شب چراغستنباشد گل به هر وادی که راغست***************************************حکایتجوانی خار کن بر خار میخفتکسی گل بر سرش کرد، آن جوان گفتمرا تا خار دامن گیر گشتستگل اندر خاطرم کمتر گذشتستز خاری هر که او پیوند بیندهمان بهتر که: گل دیگر نچیندبه تنهایی مرا خاری تمامستوصال گل به انبازی حرامستدرین بستان گل رنگین چه جویی؟که دارد حسن او داغ دو روییاگر خاری کند وقت ترا خوشبر افشان دامن گل را به آتشز گل رویان تر دامن چه جویی؟که بر هرکس بخندد از دو روییبتان بیوفا خود را پرستنددلیران این چنین بتها شکستند***************************************تمامی سخندل عاشق بدان فکرت چو برخاستزبان خامه را پاسخ بیاراسترقم زد بر بیاض نامه چون زربدین سان نکتهای تازه و تر***************************************نامهٔ پنجم از زبان عاشق به معشوقهمانا، دیگری داری، نگاراکه دور از خویش میداری تو ما راتو، خود گیرم، که همچون آفتابیچرا باید که روی از من بتابی؟خیالم فاسد و حالم تباهستبدین گونه سرشک من گواهستمرا حالی چو زلفت پیچ در پیچخیالی چون دهانت هیچ بر هیچترا همچون کمی پرسیم و زر دلمرا چون کوه دایم سنگ بر دلتنی دارم، که نفروشم به جانشدلی چون سنگ خارا در میانشمرا جورت بسی دل میخراشدمبادا دشمنی بد گفته باشدتو مهر دیگری در سینه داریکه با من بیگناه این کینه داریاز آنت نیست با من مهربانیکه با یار دگر همداستانیروی با دشمن من باده نوشیمرا بینی و بد مستی فروشچو گویم: عاشقم، خود را به مستینهی، یعنی: نمیدانم که هستیمرا بینی و خود گویی: ندیدمبسی خواری که از جورت کشیدمچو هستت دیگری، ما نیز باشیمبهل، کز دور چوبی میتراشیمچو در عشق تو نیکو خواه باشندروا باشد، اگر پنجاه باشنداگر صد کس بمیرد در بلا چیست؟بدیشان میرسد، محنت ترا چیست؟برانم من کزان عاشق نباشمکه کشتن نیز را لایق نباشمنمیباید دل از ما بر گرفتنهوای دیگری بر سر گرفتنبه کار آیم ترا، بوسی زیان کناگر باور نداری، امتحان کنببوس، ار دست یابم بر جمالتسیاهی را فرو شویم ز خالتنبودت پیش ازین دلدار دیگرچو دیدی بهتر از من یار دیگر***************************************غزلدل از ما بر گرفتی، یاد میدارجفا از سر گرفتی، یاد میداربه دست من ندادی زلف و بامنبه مویی در گرفتی، یاد میدارچو دستم تنگ دیدی، چون دهانتکسی دیگر گرفتی، یاد میدارمرا درویش دیدی، رفتی از غمرخم در زر گرفتی، یاد میداردل من ریش کردی، دیگری راچو جان در بر گرفتی، یاد می دارمرا چون حلقه بر در دیدی، اکنونبه ترک در گرفتی، یاد میدارگرفتی دست یکسر دوستان رامرا کمتر گرفتی، یاد میدارچو دیدی در سر من سوز مهرتز کین خنجر گرفتی، یاد میدارچو سر گردان بدیدی اوحدی رازبانش بر گرفتی، یاد میدار***************************************مثنویتو از من چون به زودی سیر گشتیمرا روباه دیدی،شیر گشتی***************************************شنیدن معشوق سخن عاشق رابدان آتش رخ آوردند چون دودحقیقت نکتهای آتش اندودبه خشم از سر گرفت آن تندخوییچنین باشد جواب تندگوییچو بد کردی، کنندت بد مکافاترسی از آفت انگیزی به آفات***************************************خلاصهٔ سخنچرا بر زورمندی تند گردی؟که گر تندی نماید کند گردیچو سنگ از آب هر سیلی چه رنجی؟اگر مجنونی از لیلی چه رنجی؟***************************************حکایتکسی فرهاد را گفتا: کزین سنگرها کن دست، گفتش با دل تنگ:ز سنگ بیستون سر چون توان تافت؟که شیرین را درین تلخی توان یافتنظر میکن بنقش دوستان ژرفولیکن دور دار انگشت از حرفچو اندر دوستی کار تو زرقستنگویی: از تو تا دشمن چه فرقست؟چه تلخیها که مهجوران کشیدند!ز شیرینان بجز تلخی ندیدندگل بیخار ازین منزل، که بینیکه چیدست؟ ای برادر، تا تو چینی؟مراد دل به انبازیست این جامپندار این چنین بازیست این جا***************************************تمامی سخنسمن بر تند شد از گفتن اوبجوشید از غضب خون در تن اونوشت این نامهٔ دلسوز را بازجوابی پر عتاب و عشوه و ناز***************************************نامه ششم از زبان معشوق به عاشقاگر صد چون تومیرد غم ندارمکه سر گردان و عاشق کم ندارمدلم سنگست، نرمش چون توان کرد؟به آه سرد گرمش چون توان کرد؟به شوخی شیر گیرد چشم مستمبه آهو نافه بخشد زلف پستمچو از تنگ دهانم قند ریزدز تنگ شکر مصری چه خیزد؟اگر صد بوسه لعلم پیشکش کردز مال خویشتن بخشید،خوش کردترا بر من که داد این پادشاهی؟که از لعلم حساب خرج خواهی؟چو من در ملک خوبی پادشاهمز لب شکر بدان بخشم که خواهمترا با روی و زلف من چه کارست؟که این چون گنج شد یا آن چو مارست؟برای آن همی دادی غرورمکه بر بندی به هر نزدیک و دورممرا از بهر این میخواستی تو؟خریدار شگرفی راستی تو!به هر جرمی میور در گناهمکه گر شهری بسوزم پادشاهمنسازد پادشاهان را غلامیتو میسوز اندرین سودا، که خامیبرون آور، ترا گر حجتی هستکه نتوان با تو دل در دیگری بستمن آن آهووش صحرا نوردمکه خود را بستهٔ دامی نکردمدلم هر لحظه جایی انس گیردبه یک جا چون نشیند تا بمیرد؟گهی گل چینم و گه خار گیرمهر آن کس را که خواهم یار گیرمیکی را بر لب خود میر سازمیکی را آهنین زنجیر سازمدل مردم بسوزم تا توانمولی هرگز پشیمانی ندانمز روبه بازی زلفم حذر کنسر خود گیر و با او سربسر کنسرم سودای او ورزد که خواهددلم از بهر آن لرزد که خواهدهمی گویی: ترا چون موی شد تنتو خود بس ناتوان گشتی، ولی من***************************************غزلهمان سنگین دل نامهربانمکه در شوخی به عالم داستانمدل من مهر او جوید که خواهملبم احوال او گوید که دانماگر خواهم که جان به خشم توان زودو گر خواهم که دل دزدم توانمترا با من چه کار؟ ار دل فریبمترا از من چه سود؟ ار مهربانمدل و جان گر بمن بخشند شایدکه دل را چون تن و تن را چو جانممرا بد مهر میخوانی و اینممرا دلسوز میدانی و آنماگر جان مینهی در آستینمو گر سر میزنی بر آستانم***************************************مثنوینخواهی گشت با وصلم هم آوازکناری گیر و با هجران همی سازنخواهم در تو پیوستن بیاریتو خواهی گریه میکن، خواه زاری***************************************شنیدن عاشق سخن معشوق رابه زودی قاصدی این نامه چون بادبیاورد و بدان آشفته دل دادچو عاشق دید کار خویش مشکلبه زاری با دل خود گفت: کای دلمشو در بند او کز مهر دورستنمیخواهد ترا، آخر نه زورست***************************************خلاصهٔ سخنبرای او چه باشی اشک ریزان؟که باشد دایم از مهرت گریزاناگر یارت جفا جوید وفا کنچو با او بر نمیآیی، رها کن***************************************حکایتطبیبی با یکی از دردمندانبگفت آن شب که بودش درد دندانکه: دندان چون به درد آرد دهانتبکن ور خود بود شیرین چو جانترفیقی گر ز پیوندت گریزدازو بگریز، اگر جان بر تو ریزدچو زین سر هست، زان سر نیز بایدکه مهر از یکطرف دیری نپایدهزیمت رفته را در پی نپویندحدیث قلیه با سیران نگویندچو بینی دوست را از مهر خالیفرو خوان قصهٔ ملکی و مالیچو عاشق ترک شد، معشوق تازیچنین پیوند را خوانند بازیبه مثل خود بود هر جنس مایلکه قایم شد برین معنی دلایل***************************************تمامی سخنز چشم سوکوار اشکی چو بارانهمی بارند مسکین سوکوارانشب تاریک او بیدار تا روزهمی گفت این سخن با گریه و سوز***************************************نامهٔ هفتم از زبان عاشق به معشوقسبک خیز، ای نسیم نوبهاریچو دیدی حال من، پنهان چه داری؟بدان سر خیل خوبان بر سلامیبگو: کز خیل مشتاقان غلامیبه صد زاری سلامت میرساندنه یکدم، صبح و شامت میرساندزمین بوسیده، میگوید به زاریکه: چون خاک زمین گشتم به خواریبیندیش از فغان سوکوارانبترس از نالهٔ شب زندهداراننمیبردم گمان از رویت اینهاغریبست از چنان رویی چنینهاز روی خوب، بد نیکو نیایدز روی زشت خود نیکو نیایدمکن در پای هجران پایمالمازین بهتر نظر میکن به حالمتو خوبی، ترک باید کرد زشتیدر دوزخ فرو بند، ای بهشتیگرفتار توام، غافل چرایی؟چنین بد مهر و سنگیندل چرایی؟بپالود از غمت خون دل مندریغ! آن محنت بیحاصل منبه دست خود دل خود کردهام ریشپشیمانی چه سود از کردهٔ خویش؟نه کس در عاشقی حیرانتر از مننه کس در عشق سرگردانتر از منز سودای تو گشت آواره این دلنکردی چارهٔ بیچاره این دلتو رخ پوشیدهای، مهجور از آنمز من فارغ شدی، رنجور از آنمدریغ! آن هر شبی بیداری منبه بوی پرسشت بیماری منچه باشد گر دهان دردمندیشود شیرین از آن لبها به قندی؟من از پیوند این صورت بریدمچو مقصودی که میجستم ندیدمچو نزدیک خودم روزی نخوانیشب خوش باد! من رفتم، تو دانیبرآوردم ز پای این خار و رستمبیفگندم ز دوش این بار و رستمبسا دردی که از دوری کشیدم!بسا رنجی که از هجر تو دیدم!***************************************غزلچو با من رای پیوندی نداریدلم سیر آمد از پیوند و یارینه خوی آن که از من عذر خواهینه بوی آن که بر من رحمت آریسرم شد خیره، تا کی ناامیدی؟دلم شد تیره، تا کی بردباری؟رخت چندان جفا کردست بر منکه گر بعضی بگویم شرم داریگهی در پای عشقم میدوانیگهی در دست هجرم میگذارینخواهم داشت دست از دامن تواگر خود بر سرم شمشیر باریمن از عشق تو با غمهای دلسوزمن از هجر تو در شبهای تاری***************************************مثنویبه بوی وصل بودم شادمانهچه دانستم که خواهد بودیا نه؟***************************************شنیدن معشوق سخن عاشقبه دست قاصدی داد این حکایتحدیثی پر شکیب و پر شکایتچو واقف شد پریرو راز او راوزان طومار دل پرداز او رابه دل گفتا که: ناچارست یاریهمین سرگشتهٔ بیچاره، باری***************************************خلاصهٔ سخننباید دوستان را دل شکستنکه چون بشکست نتوان باز بستندلی کو را نظر باشد به حالتز نور او بیفزاید جمالترخ خوب از نظر زینت پذیردولی صورت ز معنی نور گیرد***************************************حکایتبه گل گفتند: بلبل بس حقیرستترا با او چرا این دارو گیرست؟بگفتا: بلبلی کز من زند لافبر من به ز ده سیمرغ در قافدل صافی ترا از لشکری بهدرون بینفاق از کشوری بهنظر، کز راستی آید، بلندستبرون از راستی خود ناپسندستبه چالاکی نظر جوی از بلندانولی پرهیز کن از چشم بندانبه پاکی دیدهای کو باز باشدبه صید دل کمند انداز باشدازو چون سر کشی، از پا نیفتیمیفگن بر زمینش، تا نیفتی***************************************تمامی سخنپری، با آنکه واقف میشد از دوستدر آن معنی که حق با جانب اوستدگر ره تازه زهری بر شکر زدحروف مهر و کین بر یک دگر زدنوشت این نامه و فرمود تا زودبدو بردند، نظرم نامه این بود***************************************نامهٔ هشتم از زبان معشوق به عاشقزهی! گرد جهان سر گشته از منچنین بی موجبی بر گشته از منکجا رفت آن که شب خوابت نمیبرد؟ز اشک دیده سیلابت همی برد؟مرا گفتی که: از عشق تو مستمبه دستان کردن آوردی به دستمچو دل بردی ز مهرم سیر گشتیجفا کردی، که بر من چیر گشتیوفا آموختی پیوسته ما راحرامست، ار تو خود دانی وفا راچرا تخم وفا میکاشتی تو؟چو عزم بیوفایی داشتی توبه حیلتها به دامم در کشیدیچو پایم بسته دیدی سر کشیدیببر کین و مبر پیوند یاریکه میترسم که: خود طاقت نیاریفراقی کامشبم دل میخراشدمن اول روز دانستم که باشددل اندر یار هر جایی که بندد؟و گر بندد به ریش خویش خنددبداند، هر کرا داننده نامستکه باد آورده را بادی تمامستبیندیش، ار ز من خواهی بریدنکه در هجرم بلا خواهی کشیدنچراباید شکست خویش جستن؟بلای خود به دست خویش جستن؟دلم سیر آمد از مهر آزماییچو میبینم که یار بیوفاییخود آنروزت که با من عشق نو بوددلت صد جای دیگر در گرو بودمرا نیز از میان میآزمودیخجل گشتی چو مرد من نبودینکردی بعد ازین یکروز یادمچو دانستی که من نیز اوستادمز مهرت مهره زان برچیده بودمکه این بازیچه را من دیده بودمچرا بگذاشتی زینگونه ما را؟کجا رفت آن فغان و سوز؟ یارا***************************************غزلهمانا با منت یاری همین بودفغان و گریه و زاری همین بودمرا گفتی که: یاری مهربانمزهی! نامهربان، یاری همین بود؟به دام من در افتادی و حالیبرون جستی و پنداری همین بودزدی لاف از وفاداری همیشهچه میگویی؟وفاداری همین بود؟به مهرم یاد میکردی ازین پیشکنون یادم نمیاری، همین بود؟تنم بیمار بود از غم همیشهدوا کردی و بیماری همین بود؟به دلداری تو با من عهد کردیکنون آن عهد و دلداری همین بود؟***************************************فردنشاید در تو پیوستن به یارینباید کرد با تو دوستداری***************************************رسیدن نامهٔ عاشق به معشوقچو پیش عاشق آمد نامهٔ دوستحدیثی دید همچون مغز در پوست***************************************خلاصهٔ سخنچه خوش باشد! سخن در پرده گفتنبیندیشیدن و پرورده گفتنسخن باید که بر بنیاد باشدکه چون بیاصل رانی باد باشدسخن گر نیک دانی گفت، مردیچو در گفتن بمانی زخم خوردی***************************************حکایتبه خر گفتند: کیمخت از چه بستی؟بگفت: از زخم سیخ و چوب دستیچو من در خاک خاموشی نشستمزدندم چوب، تا کیمخت بستمنشان دانش اندر قیل و قالستهران کس را که نطقی نیست لالستبه قدر راستی گیرد سخن سنگسخن کز راستی بگذشت، شد لنگسخن گر بد بود بنیاد جنگستچو نیک آید نشان هوش و هنگستسخن نوباوهٔ بستان روحستسخن مفتاح ابواب فتوحستسخن کشاف اسرار نهانیستمکن منع این سخن را، کاسما نیستسخن کز روی دانش باشد و هوشکنند او را چو مروارید در گوش***************************************تمامی سخنچو دید آن عاشق دلسوز خستههمایون نامهٔ یار خجستهبه جوش آمد دلش از درد و اندوهرخش چون کاه گشت و غصه چون کوهز نو آغاز کرد افغان و زاریبه زاری گفت با باد بهاری***************************************نامهٔ نهم از زبان عاشق به معشوقدگر بوی بهار آوردهای، بادنسیم زلف یار آوردهای، بادبه دام اندر کشیدی خستهای راز دام عشق بیرون جستهای رانگارم را خبر ده، گر توانیکه: ای جان را به جای زندگانیغمت هر لحظه در پروازم آوردخیالت چون کبوتر بازم آوردفراقت بس خطا اندیشهای بودرها کردم، که ناخوش پیشهای بودتو جانی، از تو دوری چون توان کرد؟ز جان آخر صبوری چون توان کرد؟بر آن بودم که سر گردانم از توعنان مهر بر گردانم از تونهم دل بر وفای یار دیگرو زان پس پیش گیرم کار دیگرچو برگشتم در آمد مهرت از پیکه با ما باز یاغی گشتهای، هیدگر با عشق پیمان تازه کردممسلمان گشتم، ایمان تازه کردمتن اندر عشق خواهم داد دیگربرینم هر چه بادا باد! دیگردلم رفت و دگر باز آمد آن دلبه پا رفت و به سر باز آمد آن دلبر آن عزمم که: تا من زنده باشمتو سلطان باشی و من بنده باشمبه گفتار از لبت خشنود گردمبه دیدار از تو قانع زود گردممن این اندیشه در خاطر نرانمکه از وصل تو خوش گردد روانمتو همچون گوهری و من چو خاشاکنباشم لایق وصل تو خوش گردد روانمخطا کردم من، اینها از من آیدچنان دان کین چنینها از من آیدندارم چشم کز من عذر خواهیکه گر خونم بریزی بیگناهیمن از عشق تو بس بیساز گشتمضرورت هم به مهرت باز گشتمدل من گشته بود از عشق خالیولی دیگر به اقبال تو، حالی***************************************غزلز جام عاشقی مستم دگر باربریدم مهر و پیوستم دگر باربه دام عاقلی افتاده بودمز دام عاقلی جستم دگر بارز عشقت توبه کردم، چون بدیدمترا، آن توبه بشکستم دگر باروجودم نیست گشت از عشق، تا تونپنداری که من هستم دگر بارمرا معذور دار، ار بر خروشمکه هم دیوانه، هم مستم دگر بارز دم در دامنت دست، ار بگیریدرین بیچارگی دستم دگر بار***************************************فردبرآرم دست تا رویت به غارتبچینم گل، نیندیشم ز خارت***************************************رسیدن نامهٔ عاشق به معشوقچو گوش ماهرخ پر شد ز زاریبه جای آورد شرط دوستداریبر آن بیچاره رحمت کرد و بخشودچه گوید کس؟ که جای مرحمت بود***************************************خلاصهٔ سخنز بهر آنکه ناچارست دیدنبه هر سختی نمیشاید بریدناگر در بند آن شیرین زبانیسخن باید که جز شیرین نرانیچو با خوبان نباشی مرد کشتینباید کرد با ایشان درشتی***************************************حکایتبپرسیدند از محمود غازی:چرا چندین گرفتار ایازی؟بگفتا: چون که از وی ناگزیرستازین پس ما غلامیم، او امیرستبه نرمی طبع تندان رام گرددبه سختی پخته دیگر خام گردداگر در عاشقی صد جان به پاشیچو در بینی تو خود معشوق باشیبر خوبان برعنایی نکوشندکه ایشان سال و مه عشوه فروشندقبای وصل گل رویان نپوشیچو بر خوبان جمال خود فروشیخطا باشد چنانها با چنینهابه کرمان زیره بردن باشد اینها***************************************تمامی سخندگر بار آن بت از خواری پشیمانشد از جور و ستمگاری پشیماننوشت از غایت مهری، که دانیضرورت نامهای در مهربانیبدان آشفتهٔ مسکین فرستادبه لطف و عذرخواهی وعدها داد***************************************نامهٔ دهم از زبان معشوق به عاشقزهی! از جام مهرت مست گشتهز کوباکوب هجران پست گشتهبسی در عشق گرم و سرد دیدیکنون بنشین، که آن خود کشیدیبگستر فرش و خلوت ساز جاراکه عزم آن شبستانت ما راسحرگاهان دعای مستجابتبه روی کار باز آورد آبتدلارامی که از دامت رمان بودتو گفتی: رام خواهد شد، همان بودهر آن حاجت که میخواهی برآریکه رو در قبلهٔ اقبال داریبه وصلم طلعتت فیروز گرددشب تاریک هجران روز گرددمخور اندوه، ازین پس شاد میباشز بند هر غمی آزاد میباشدهانم را تو باشی میر ازین پسبه بوسیدن مکن تقصیر ازین پسکنار و بوسه اول چیز باشدچو وقت آید دگرها نیز باشددل من ترک وصل دیگران گفتتویی همدم، تویی مونس، تویی جفترفیق من تو خواهی بود ازین پسمرا از مهر و کین آن و این بسدلم در جستجویت جویت گرم گشتهچه جای دل؟ که سنگش نرم گشتهاز آن شوخی به راه آمد دل منبه جانت نیک خواه آمد دل منچو باغ وصل را در برگشادیجهان اندر جهان عیشست و شادیز رویم لاله و گل دسته میبندز لعلم شکر اندر پسته میبندگهی با زلف پستم عشق میبازگهی میگوی در گوش دلم رازمشو نومید و از من سر مپیچانرخ از پیوند و یاری بر مپیچانبیا، کز وصل من کارت بر آیدبه باغ من گل از خارت بر آیددلت را مژدهای میده به شادیبگو او را دگر چون مژده دادی***************************************غزلکه روز غم بسر خواهد شد آخرسخن نوعی دگر خواهد شد آخرنهال آرزو در سینه و دلبه شادی بارور خواهد شد آخرچو زر بود از جفا روی تو اولولی کارت چو زر خواهد شد آخربه تایید سعادت اختر مهرز برج غم بدر خواهد شد آخربخواهم داد کام دوستان راحکایت مختصر خواهد شد آخردهان عاشق از لوزینهٔ وصلپر از شهد و شکر خواهد شد آخرز مهر اوحدی بر روی آن ماهجهانی را خبر خواهد شد آخر***************************************مثنویکه یار بیوفا با مهر شد جفتچو بشنید این غزل با اوحدی گفت
***************************************شنیدن عاشق سخن معشوق راچو آمد نامهٔ معشوق چالاکبه عاشق، گفت آن مهجور غمناکغنوده بخت شد بیدار ما رامشرف کرد خواهد یار ما راطرب پیوند خواهد کرد با دلروا گشت آنچه میجست از خدا دلخنک دردی که درمانی پذیرد!خوشا کاری که سامانی پذیرد!***************************************خلاصهٔ سخنچه باک؟ امروز اگر ره دور باشداگر فردا به منزل حور باشدگر از معشوق صد جور و جفا خاستچو رخ بنمود عذر جرمها خواستو گر خونت همی ریزد جمالشچو یار آید ز در میکن حلالش***************************************حکایتشنیدم حاجییی احرام بستهچو در ریگ بیابان گشت خستهبخود گفت: ار چه پر تشویش راهستجمال کعبه نیکو عذر خواهستاگر در خانه خود را قید سازیکجا مرغ حرم را صید سازی؟ز هجران گر چه داری صد شکایتبه روز وصل بگذار آن حکایتبه ماهی گر پدید آید گناهیتوان بخشید جرمش را به ماهی***************************************تمامی سخناگر نتوان به دیر و زود کردنبباید چارهٔ بهبود کردنحریف چستی، اندر عشق چست آیچو دیر از کار میآیی، درست آیحریف چستی، اندر عشق چست آیچو دیر از کار میآیی، درست آی***************************************در خاتمت کتابدر آن مدت، که بود از محنت تبجهان بر چشم من تاریک چون شبدلم مصباح گشت و فکرتم زیتبدین پرتو بگفتم پانصد بیتشب شنبه، که بود آغاز هفتهرجب را بیست روز از ماه رفتهبه سال «واو» و« ذال» از سال هجرتبه پایان بردم این در حال ضجرتچو دیدم در سخن خیرالکلامشنهادم « منطقالعشاق» نامشبه اصل از طبع دراک منند ایننبات خاطر پاک منند اینشگرفانند یکسر بالغ و بکربه تایید الهی زاده از فکرسبق گیرند بر آب از روانیگر ایشان را به آب خود بخوانیچو هر یک را زلیخایی شمردمگران کاوین به یوسفشان سپردمخرد را نزهتی، جان را بهاریستجهان را از من این خوش یادگاریستنظر در وی به چشم راست بایدجمالش چشم کژبین را نشایدخداوندا، نگه دارش ز دزدانز چشم عیب جوی زن به مزدانبپوشان آنچه ما کردیم و گفتیممکن پیدا، اگر چیزی نهفتیمبدیهایی، که از ما گشت پیدابه روی ما میار، از لطف، فردادر آن روزی که تابی بر جهان نورمدار از اوحدی توفیق خود دور***************************************پایان
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۹/۱۵ ساعت توسط سجاد محمدی مطلق
|