مثنوی شیر و شکر - شیخ بهایی
مثنوی شیر و شکر - شیخ بهایی

بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیمای مرکز دایرهٔ امکانوی زبدهٔ عالم کون و مکانتو شاه جواهر ناسوتیخورشید مظاهر لاهوتیتا کی ز علایق جسمانیدر چاه طبیعت تن مانی؟تا چند، به تربیت بدنیقانع به خزف ز در عدنی؟صد ملک ز بهر تو چشم به راهای یوسف مصری، به در آی از چاهتا والی مصر وجود شویسلطان سریر شهود شویدر روز الست، بلی گفتیامروز، به بستر لا خفتیتا کی ز معارف عقلی دوربه ز خارف عالم حس، مغرور؟از موطن اصل، نیاری یادپیوسته، به لهو و لعب دلشادنه اشک روان، نه رخ زردیالله الله، تو چه بیدردی!یک دم، به خود آی و ببین چه کسیبه چه دل بستهای، به که همنفسیزین خواب گران، بردار سریبرگیر ز عالم اولین، خبری************************************بخش ۲ - فی المناجات و الالتجاء الی قاضی الحاجاتزین رنج عظیم، خلاصی جودستی به دعا بردار و بگویارب، یارب، به کریمی توبه صفات کمال رحیمی تویارب، به نبی و وصی و بتولیارب، به تقرب سبطین رسولیارب، به عبادت زین عبادبه زهادت باقر علم و رشادیارب، یارب، به حق صادقبه حق موسی، به حق ناطقیارب، یارب، به رضا، شه دینآن ثامن من اهل یقینیارب، به تقی و مقاماتشیارب، به نقی و کراماتشیارب، به حسن، شه بحر و بربه هدایت مهدی دینپرورکاین بندهٔ مجرم عاصی راوین غرقهٔ بحر معاصی رااز قید علائق جسمانیاز بند وساوس شیطانیلطف بنما و خلاصش کنمحرم به حریم خواصش کنیارب، یارب، که بهائی رااین بیهده گرد هوائی راکه به لهو و لعب، شده عمرش صرفناخوانده ز لوح وفا یک حرفزین غم برهان که گرفتارستدر دست هوی و هوس زارستدر شغل ز خارف دنیی دونمانده به هزار امل، مفتونرحمی بنما به دل زارشبگشا به کرم، گره از کارشزین بیش مران، ز در احسانبه سعادت ساحت قرب رسانوارسته ز دنیی دونش کنسر حلقهٔ اهل جنونش کن************************************بخش ۳ - فی نصیحة نفس الامارة و تحذیرها من الدنیا الغدارةای باد صبا، به پیام کسیچو به شهر خطاکاران برسیبگذر ز محلهٔ مهجورانوز نفس و هوی ز خدا دورانوانگاه بگو به بهائی زارکای نامه سیاه و خطا کردارکای عمر تباه گنه پیشه!تا چند زنی تو به پا تیشه؟یک دم به خود آی و بهآیین چه کسیبه چه بسته دل، به که همنفسیشد عمر تو شصت و همان پستیوز بادهٔ لهو و لعب مستیگفتم که مگر چو به سی برسییابی خود را، دانی چه کسیدرسی، درسی ز کتاب خدارهبر نشدت به طریق هداوز سی به چهل، چو شدی واصلجز جهل از چهل، نشدت حاصلاکنون، چو به شصت رسیدت سالیک دم نشدی فارغ ز وبالدر راه خدا، قدمی نزدیبر لوح وفا، رقمی نزدیمستی ز علایق جسمانیرسوا شدهای و نمیدانیاز اهل غرور، ببر پیوندخود را به شکسته دلان بربندشیشه چو شکست، شود ابترجز شیشهٔ دل که شود بهترای ساقی بادهٔ روحانیزارم ز علایق جسمانییک لمعه ز عالم نورم بخشیک جرعه ز جام طهورم بخشکز سرفکنم به صد آسانیاین کهنه لحاف هیولانی************************************بخش ۴ - فی ذم من صرف خلاصة عمره فی العلوم الرسمیة المجازیةای کرده به علم مجازی خوینشنیده ز علم حقیقی بویسرگرم به حکمت یونانیدلسرد ز حکمت ایمانیدر علم رسوم گرو ماندهنشکسته ز پای خود این کندهبر علم رسوم چو دل بستیبر اوجت اگر ببرد، پستییک در نگشود ز مفتاحشاشکال افزود ز ایضاحشز مقاصد آن، مقصد نایابز مطالع آن، طالع در خوابراهی ننمود اشاراتشدل شاد نشد ز بشاراتشمحصول نداد محصل آناجمال افزود مفصل آنتا کی ز شفاش، شفا طلبیوز کاسهٔ زهر، دوا طلبی؟تا چند چون نکبتیان مانیبر سفرهٔ چرکن یونانیتا کی به هزار شعف لیسیته ماندهٔ کاسهٔ ابلیسی؟سؤرالمؤمن، فرموده نبیاز سؤر ارسطو چه میطلبی؟سؤر آن جو که به روز نشورخواهی که شوی با او محشورسؤر آن جو که در عرصاتز شفاعت او یابی درجاتدر راه طریقت او رو کنبا نان شریعت او خو کنکان راه نه ریب در او نه شک استو آن نان نه شور و نه بینمک استتا چند ز فلسفهات لافیوین یابس و رطب به هم بافی؟رسوا کردت به میان بشربرهان ثبوت «عقل عشر»در سر ننهاده، بجز بادتبرهان «تناهی ابعادت»تا کی لافی ز «طبیعی دون»تا کی باشی به رهش مفتون؟و آن فکر که شد به هیولا صرفصورت نگرفت از آن یک حرفتصدیق چگونه به این بتوانکاندر ظلمت، برود الوانعلمی که مسائل او این استبیشبهه، فریب شیاطین استتا چند دو اسبه پیاش تازیتا کی به مطالعهاش نازی؟وین علم دنی که تو را جان استفضلات فضایل یونان استخود گو تا چند چو خرمگساننازی به سر فضلات کسان!تا چند ز غایت بیدینیخشت کتبش بر هم چینی؟اندر پی آن کتب افتادهپشتی به کتاب خدادادهنی رو به شریعت مصطفوینی دل به طریقت مرتضوینه بهره ز علم فروع و اصولشرمت بادا ز خدا و رسولساقی! ز کرم دو سه پیمانهدر ده به بهائی دیوانهزان می که کند مس او اکسیرو «علیه یسهل کل عسیر»زان می که اگر ز قضا روزییک جرعه از آن شودش روزیاز صفحهٔ خاک رود اثرشوز قلهٔ عرش رسد خبرش************************************بخش ۵ - فی العلم النافع فی العمادای مانده ز مقصد اصلی دور!آکنده دماغ، ز باد غرور!از علم رسوم چه میجویی؟اندر طلبش، تا کی پویی؟تا چند زنی ز ریاضی لاف؟تا کی بافی هزار گزاف؟ز دوائر عشر و دقایق ویهرگز نبری، به حقایق پیوز جبر و مقابله و خطاینجبر نقصت نشود فیالبیندر روز پسین، که رسد موعودنرسد ز عراق و رهاوی سودزایل نکند ز تو مغبونینه «شکل عروس» و نه «مأمونی»در قبر به وقت سؤال و جوابنفعی ندهد به تو اسطرلابزان ره نبری به در مقصودفلسش قلب است و فرس نابودعلمی بطلب که تو را فانیسازد ز علایق جسمانیعلمی بطلب که به دل نور استسینه ز تجلی آن، طور استعلمی که از آن چو شوی محظوظگردد دل تو لوح المحفوظعلمی بطلب که کتابی نیستیعنی ذوقی است، خطابی نیستعلمی که نسازدت از دونیمحتاج به آلت قانونیعلمی بطلب که جدالی نیستحالی است تمام و مقالی نیستعلمی که مجادله را سبب استنورش ز چراغ ابولهب استعلمی بطلب که گزافی نیستاجماعیست و خلافی نیستعلمی که دهد به تو جان نوعلم عشق است، ز من بشنوبه علوم غریبه تفاخر چندزین گفت و شنود، زبان در بندسهل است نحاس که زر کردیزر کن مس خویش تو اگر مردیاز جفر و طلسم، به روز پسیننفعی نرسد به تو ای مسکینبگذر ز همه، به خودت پردازکز پرده برون نرود آوازآن علم تو را کند آمادهاز قید جهان کند آزادهعشق است کلید خزاین جودساری در همه ذرات وجودغافل، تو نشسته به محنت و رنجواندر بغل تو کلید گنججز حلقهٔ عشق مکن در گوشاز عشق بگو، در عشق بکوشعلم رسمی همه خسران استدر عشق آویز، که علم آن استآن علم ز تفرقه برهاندآن علم تو را ز تو بستاندآن علم تو را ببرد به رهیکز شرک خفی و جلی برهیآن علم ز چون و چرا خالیستسرچشمهٔ آن، علی عالیستساقی، قدحی ز شراب الستکه نه خستش پا، نه فشردش دستدر ده به بهائی دلخستهآن، دل به قیود جهان بستهتا کندهٔ جاه ز پا شکندوین تخته کلاه ز سر فکند************************************بخش ۶ - فی المناجاة و الشوق الی صحبة أصحاب الحال و ارباب الکمالعشاق جمالک احترقوافی بحر صفاتک قد غرقوافی باب نوالک قد وقفواو بغیر جمالک ما عرفوانیران الفرقه تحرقهمأمواج الادمع تغرقهمگر پای نهند به جای سردر راه طلب، ز یشان بگذرکه نمیدانند ز شوق لقاپا را از سر، سر را از پامن غیر زلالک ما شربواو بغیر جمالک، ما طربواصدمات جمالک، تفنیهمنفحات وصالک، تحییهمکم قد احیوا، کم قدماتعنهم، فیالعشق روایاتطوبی لفقیر رافقهمبشر لحزین وافقهمیارب، یارب که بهائی راآن عمر تباه ریائی راخطی ز صداقت ایشان دهتوفیق رفاقت ایشان دهباشد که شود ز وفامنشاننه اسم و نه رسم، نه نام و نشان************************************بخش ۷ - فی التوبة عن الخطایا و الانابة الی واهب العطایاای داده خلاصهٔ عمر به بادوی گشته به لهو و لعب، دلشادای مست ز جام هوا و هوسدیگر ز شراب معاصی بستا چند روی به ره عاطلیک بار بخوان زهق الباطلزین بیش خطیئه پناه مباشمرغابی بحر گناه مباشاز توبه بشوی گناه و خطاوز توبه بجوی نوال و عطاگر تو برسی به نعیم مقیموز توبه رهی، ز عذاب الیمتوبه، در صلح بود بارباین در میکوب، به صد یاربنومید مباش ز عفواللهای مجرم عاصی نامه سیاهگرچه گنه تو ز عد بیش استعفو و کرمش از حد بیش استعفو ازلی که برون ز حد استخواهان گناه فزون ز عد استلیکن چندان، در جرم مپیچکامکان صلح نماند هیچتا چند کنی ای شیخ کبارتوبه تلقین بهائی زارکو توبهٔ روز به شب شکندوین توبه به روز دگر فکندعمرش بگذشت، به لیت و عسیوز توبهٔ صبح، شکست مساای ساقی دلکش فرخ فالدارم ز حیات، هزار ملالدر ده قدحی ز شراب طهوربر دل بگشا در عیش و سرورکه گرفتارم به غم جانکاهزین توبهٔ سست بتر ز گناهای ذاکر خاص بلند مقام!آزرده دلم ز غم ایامزین ذکر جدید فرح افزایغمهای جهان ز دلم بزدایمیگو با ذوق و دل آگاهالله، الله، الله، اللهکاین ذکر رفیع همایون فروین نظم بدیع بلند اختردر بحر خبب، چو جلوه نموددرهای فرح بر خلق گشودآن را برخوان به نوای حزینوز قلهٔ عرش، بشنو تحسینیارب، به کرامت اهل صفابه هدایت پیشروان وفاکاین نامهٔ نامی نیکاثرکاورده ز عالم قدس خبرپیوسته، خجسته مقامش کنمقبول خواص و عوامش کن************************************پایان
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۹/۱۷ ساعت توسط سجاد محمدی مطلق
|