مثنوی ناظر و منظور - وحشی بافقی (بخش اول)
مثنوی ناظر و منظور - وحشی بافقی (بخش اول)
سر آغاز
زهی نام تو سر دیوان هستیترا بر جمله هستی پیش دستیزکان صنع کردی گوهری سازوزان گوهر محیط هستی آغازبه سویش دیده قدرت گشادیبنای آفرینش زو نهادیازو دردی و صافی ساز کردیزمین و آسمان آغاز کردیبه روی یکدگر نه پرده بستیثوابت را ز جنبش پا شکستیبه تار کاکل خور تاب دادیلباس نور در پیشش نهادیبه نور مهر مه را ره نمودینقاب ظلمتش از رخ گشودینمودی قبلهٔ کروبیان راگشودی کام مشتی ناتوان رابه راه جستجو کردی روانشانبه سیر مختلف کردی دوانشانجهان را چار گوهر مایه دادیسه جوهر را از او پیرایه دادیتک و پوی فلک دادی به نه گامزمین را ساز کردی هفت اندامشب و روزی عیان کردی جهان رادو کسوت در بر افکندی زمان راطلب کردی کف خالی زعالمز آب ابر لطفش ساختی نموز آن گل باز کردی طرفه جسمیبرای گنج عشق خود طلسمیچو او را بر ملایک عرض کردیملک را سجده او فرض کردییکی را سجدهاش در سر نگنجیدبه گردن طوق دار لعن گردیددر گنجینه احسان گشادیدر آن ویرانه گنج جان نهادینهادی در دلش سد گنج بر گنجوزان گنجش زبان کردی گهر سنجبه ده کسوت نمودی ارجمندشبه تاج عقل کردی سر بلندشنهادی گنج اسما در دل اوز لطفت رست این گل از گل اوبه او دادی دبستان فلک رانشاندی در دبستانش ملک رابه گلزار بهشتش ره نمودیدر آن باغ بر رویش گشودیچو حورش برد از جا میل دانهبه عزم دانه چیدن شد روانهز بهر خوشه کردن ساخت چون داسبه رخش راندنش بستند قسطاسبسان خوشه کاه افشاند بر سرز بی برگی لباس برگ در برحدیث نا امیدی بر زبان راندقدم از روضه رضوان برون ماندنوای ناله بر گردون رسانیدبه عزم توبه اشک خون فشانیدکه یارب ظلم کرده بر تن خویشببخشا تا نمانم زار از این بیشاز آن قیدش به احسان کردی آزاربه خلعتهای عفوش ساختی شاداگر آدم بود پرورده تستو گر عالم پدید آوردهٔ تستتویی کز هیچ چندین نقش بستیز کلک صنع بر دیبای هستیز تو قوس قزح جا کرد بر اوجوز او دادی محیط چرخ را موجبه راهت کیست مه رو بر زمینیچو من دیوانه گلخن نشینیبه گلخن گرنه از دیوانگی زیستبه روی او ز خاکستر نشان چیستفلک را داغ خور بردل نهادیز بذرش پنبه بهر داغ دادیبلی رسم جهانست اینکه هر روزبود کم پنبهٔ داغ از دگر روزدرون شیشه چرخ مدورز صنعت بستهای گلهای اخترز شوقت کوه از آن از جا نجستهکه او را خارها در پا نشستهتو بستی بر کمر گه کوه را زرصدف را از تو درگوش است گوهرترا آب روان تسبیح خوانیپیذکر تو هر موجش زبانیصدف را خنده در نیسان تو دادیدهانش را ز در دندان تو دادیفلک را پشت خم از بار عشقتدل مه روشن از انوار عشقتنهی درج دهان را گوهر نطقدهی تیغ زبان را جوهر نطقبه کنهت فکر کس را دسترس نیستتویی یکتا و همتای تو کس نیستبه نام تست در هر باغ و بستانبه کام جو زبان آب جنبانکه جنبش داد مفتاح زبان راوزان بگشود در گنج بیان راسرای چشم مردم روشن از چیستدر این منظر فتاده سایه از کیستزهی آثار صنعت جمله هستیبلندی از تو هستی دید و پستیمنم خاکی به پستی رو نهادهبه زیر پای نومیدی فتاده**********************************نظر اعتبار بر صورت عالم گشودن و راه سخن به گام عرفان طی نمودن در سر این معنی که درون از پردهٔ موجودات واجبالوجودی هست و برون از حلقهٔ کاینات معبودی که حرکت هر جانداری از قدرت اوست و کثرت تغییر عالم شاهد بر وحدت او
ایا مدهوش جام خواب غفلتفکنده رخت در گرداب غفلتازین خواب پریشان سر برآورسری در جمع بیداران در آوردر این عالی مقام پر غرایبببین بیداری چشم کواکبتماشا کن که این نقش عجب چیستز حیرت چشم انجم مانده بر کیستکه میگرداند این چرخ مرصعکه برمیآرد این دلو ملمعکه شب افروز چندین شب چراغ استکه ریحان کار این دیرینه باغ استچه پرتو نور شمع صبحگاه استچه قوت سیر بخش پای ماه استچه جذب است این کزین دریای اخضربه ساحل میدواند کشتی خورچه لنگر کوه را دارد زمین گیرفلک را هست این سیر از چه تأثیرز یک جنسند انگشت و زبانتبه جنبش هر دو از فرمانبرانتزبان چون در دهان جنبش کند سازچه حال است این کز او میخیزد آوازچرا انگشت جنبانی چو در مشتنیاید چون زبان در حرف انگشتترا راه دهان و گوش و بینییکی گردد بهم چون نیک بینیچرا بینی چو گیری نشنوی بویچرا نبود چو لب گوشت سخن گویچرا چون گوش گیری نشنوی هیچحکایت گوش کن یک دم در این پیچبرون از عقل تا اینجا کسی هستکه او در پرده زینسان نقشها بستدرین پرده که هر جانب هزارانفتاده همچو نقش پرده حیوانبیا وحشی لب از گفتار دربندسخن در پرده خواهی گفت تا چندهمان بهتر که لب بندی ز گفتارنشینی گوشهای چون نقش دیوار*************************************دست نیاز به درگاه بینیاز گشودن و از حضرت باری التماس رستگاری نمودن
خداوندا گنهکاریم جملهز کار خود در آزاریم جملهنیاید جز خطاکاری ز ما هیچز ما صادر نگردد جز خطا هیچز ما غیر از گنهکاری نیایدگناه آید ز ما چندانکه بایدز ننگ ما به خود پیچند افلاکزمین از دست ما بر سرکند خاکسیه شد نامه ما تا به حدیکه نبود از سفیدی جای مدیرهانی گر نه ما را زین تباهیچه فکر ما بود زین روسیاهیبدین سان رو سیه مگذار ما رابیار آبی بر وی کار ما راالاهی سبحه دست آویز من سازبه سلک اهل تحقیقم وطن سازبسان رحل مصحف برکفم نهلب خندان چو رحل مصحفم دهبه خط مصحفم گردان نظر بازخط مصحف سواد دیدهام سازبده مفتاحی از سطر کلامموزان بگشای قفل از گنج کاممز اوراق کلامم بخش آن مالکه تا جنت توان شد فارغ البالبه ذکر خود بلند آوازهام کنرفیق لطف بیاندازهام کنکه از من رم کند مرغ معاصیروم تا بردر شهر خلاصیسرشکم دانهٔ تسبیح گردانمرا زان دانهٔ کن تسبیح گردانبود کاین سبحه گردانیدن منبرد آلودگی از دامن منبیفشان از وضو بر رویم آن آبکه از غفلت نماند در سرم خوابدهم مسواک و تسبیح توکلکه دیو طبع خود را ز آن کنم غلکمندی ساز پیچان سبحهام راکز آن در کاخ فردوسم شود جاچو در طبعم شود میل گناهیز رحل مصحفم ده سد راهیبه گل مگذار تخم آرزویمدهش سرسبزی از آب وضویممنم چون نامه خود روسیاهیسیه رو ماندهٔ بی روی و راهینگاهی کن که رو آرم به سویترهی بنما که جا گیرم به کویتالاهی جانب من کن نگاهیمرا بنما به سوی خویش راهیچو وحشی جز گنه کاری ندارمتو میدانی که من خود در چه کارماگر بر کرده من میکنی کارعذابی بدتر از دوزخ پدید آرکه جرم من چوجرم دیگران نیستگناهم چون گناه این و آن نیستبه چشم مرحمت سویم نظر کنشفیع جرم من خیرالبشر کن***********************************مثقب خامه را بر گوهر نهادن و رشتههای گوهر معنی را ترتیب دادن در ایثار تاجداری که گوهر ذاتش باعث دریای آفرینش است و جوهر صفاتش منشاء فیض ارباب بینش است
رقم سازی که این زیبا رقم زدنوشت اول سخن نام محمدچه نام است اینکه پیش اهل بینششده نقش نگین آفرینشز بس کز میم و حایش گشت محفوظنوشتش در دل خود لوح محفوظز نقش حلقهٔ میمش دهد یادقمر ز آن هاله را بر چرخ جا دادبزرگی بین که خم شد چرخ از اکرامکه همچون دال بوسد پای این نامکمال نامداری بین و عزتکه نامش را به این حد است حرمتشه خیل رسل سلطان کونینجمالش مهر ومه را قرةالعینچو رو در قبلهٔ دین پروری کردبه دوران دعوی پیغمبری کردشک آوردند گمراهان حاسدبه صدق دعویش جستند شاهدپی دفع شک آن جمع گمراهدو شاهد شد به صدق دعویش ماهاز این غم سایه دارد رو بدیوارکه در راهش نشد با خاک هموارچو جوهر بود آن سرچشمهٔ نورکه بودش سایه از همسایگی دورمگر از شوق بیخود گشت سایهچو شد همراه آن خورشید پایهزهی نور تو بزم افروز عالموجودت زبدهٔ اولاد آدمخلیل از خوان تو رایت ستانیخضر از فیض جامت تشنه جانیز یکرنگی مسیحا با تو دم زداز آن بر طارم چارم قدم زداگر راه دو رنگی آورد پیشنشانندش به گردون بر خر خویشچه شد گر آفتاب عالم آرابه صورت پیشتر گشت از تو پیداشهی بر خلق آخر تا به اولشهان را پیش پیش آرند مشعلجهان را کار رفت از دست دریاببرآور یا رسول الله سر از خوابز هجران تو پیچد سبحه برخویشبه کارش سد گره از دوریت بیشبه خارستان حرمان تو مسواکز هجر آن دو لب بنشسته بر خاکبه جست وجوی تو خم گشته محرابمصلا بر زمین افتاده بیتاببه یاد مقدمت ای قبلهٔ دینز غم سجاده دارد بر جبین چینز پایت تا جدا افتاد نعلینبه خاک ره ز پا افتاده نعلیناز آن سر مانده بر دیوار منبرکه او را چون تو سروی رفته از سرز هجرت جمله را از دست شد کارزمان دستگیری گشت مگذارشدند از دست محتاجان لطفتبیاور آیتی از خوان لطفتپی مهمانی این جمع محتاجبیار آن تحفه کوردی ز معراج**************************************طلوع کردن اختر معانی از افق سپهر نکته دانی در تعریف شبی که اخترش طعنه بر نور بدر میزد و صحبتش طعنه بر شام قدر
شبی چون روز شادی عشرت افزایجهان روشن ز ماه عالم آرایز عالم زاغ پا بیرون نهادهخروس از صبحدم در شک فتادهنشسته گوشهای مرغ مسیحابه هر جانب روان گردیده حربانبودی گر نجوم عالم افروزنکردی فرق آن شب را کس از روزسپهر از مه گلی بر چهره دیدهخطی از هاله بر دورش کشیدهفلک گفتی چراغان کرد آن شامکه میزد خواجه بر بام فلک گامسوی صدر رسل جبریل رو کرددلش را مژدهٔ دیدار آوردشد آن نخل ریاض شادمانیبرون از خوابگاهام هانیکشیدش پیش پیک حق تعالابراقی برق سیر چرخ پیماعجایب ره نوردی تیز گامیبسی از خواب خوشتر خوشخرامینمد زین داده گردون از سحابششده قسطاس بحری آفتابشپی آرامش آن طرفه توسنز انجم کرده گردون جوبه دامنچو برجستی به بازی زین کهن فرشز نعلش رخنه گشتی لنگر عرشنمود از بهر سیر ملک بالاشه روی زمین بر پشت او جابراق از شادمانی گشت رقاصروان شد سوی خلوتخانهٔ خاصبه سوی مسجد اقصا چو زد گامدو تا گردید محرابش به اکرامچو از محراب اقصا پشت برداشتعلم در عالم بالا برافراشتچو با خود دید مه در یک وثاقشچو نعل افتاد در پای براقشبه نعلش چهره سایید آنقدرهاکه باقی ماند بر رویش اثرهاوز آنجا مرکب مردم ربایشدبستان عطارد داد جایشعطارد ماند چون طفلان به تعظیمز نعلینش به دامن لوح تعلیمخوش آن دانا که بی تعلیم استاددهد دانا دلان را لوح ارشادز ایوان عطارد زد برون پایبه مطرب خانهٔ ثالث شدش جایز شوق وصل آن تابنده خورشیدبه بزم چرخ رقصان گشت ناهیدوز آنجا زد قدم بر بام علیافروزان گشت از او دیر مسیحابه پیک روی آن شمع رسالتفرو شد در زمین مهر از خجالتبه پنجم پایه منبر چو زد گامبرای خطبه بستد تیغ بهراموزان منزل به برتر پایه زد پایشدش دارالقضای مشتری جایملازم وار پیش خویش خواندشبه صدر شرع بر مسند نشاندشچو شه را تخت هفتم کاخ شد جایزحل چون سایهاش افتاد در پایبراقش زد ز میدانگاه هفتمبه صحن خان هشتم کاسهٔ سمثوابت بیخود از شوقش فتادندچو نقش پرده بر جا ایستادندنهم گردون شد از پایش سرافرازکشیدش اطلس خود پای اندازچو پیشش همرهان رفتند از دستبه میکائیل و اسرافیل پیوستو ز ایشان روی رفرف بارگی راندو زو دامن به ساق عرش افشاندجهت را پرده زد در زیر پاشقبه نور قرب واصل گشت مطلقفضائی دید از اغیار خالیبری از جنس هر سفلی و عالیمحل نابوده اندر وی محل راابد همدم در آن وادی ازل راشنید از هر دری آن مطلع نورحکایتها از امداد زبان دورپی عصیان امت گفتگو کرددلش خط نجاتی آرزو کردبرای امت از درگاه عالیسند پروانه شمع لایزالیدل ما را پیام شادی آوردبرای ما خط آزادی آوردزهی سر بر خطت آزاد و بندهسران در راه امرت سر فکندهره آزادیی نه پیش ما رابخوان از بندگان خویش ما رااگر ما را شماری بندهٔ خویشکجا آزادیی باشد از این پیشبه ما یا رب خط آزادیی دهغلام خویش خوان و شادیی دهکه تا در جمع آزادان در آییمبه سلک قنبر و سلمان در آییم**************************************رو به میدان معانی کردن و تیغ دو زبان برآوردن در مدح شهسواری که از دو انگشت نوک تیغ دو سر دیدهٔ شرک را کور نمود و از بنان ذوالفقار پیکر باب خیبر گشاده
از آنرو صبح این روشندلی یافتکه چون ما در دلش مهر علی تافتز مهر او منور خانهٔ خاکبه نام او مزین مهر افلاکقضا چون رایت هستی برافرختعلم را عین نامش سر علم ساختقدر بر لوح هستی چون قلم زدبه اول حرف نام او رقم زدز رفعت در حساب اهل ادراکده و نه کمترین حرفش به افلاکنشان نعل دلدل قرص ماهشبساط چرخ ادنی عرصه گاهشچو کینش سر ز جان مره برزددو انگشتش بر او تیغ دو سرزددو نوک ذوالفقارش بس بر این دالکه از دستش سر شرک است پامالسر شرک از دم شمشیر او پستنبی را دین ز بازویش قوی دستبنای کفر از او گردید ویرانز خصمش گرم بزم اهل نیرانالا ای از خرد بیگانه گشتهبه دیو جاهلی همخانه گشتهز راه رفعت او سر کشیدهبه کوی پست قدر آن رمیدهپی دجال کیشان بر گرفتهبه تو نیرنگ ایشان در گرفتهترا دجال شد چون هادی راهبجز دوزخ کجا یابی وطنگاهفتادی در پی گمگشتهای چندسرا پا در گناه آغشتهای چندبه ایجاد جهنم گشته باعثاسیران درک را بوده وارثسر پستان و گمراهان عالممقدم بر مقیمان جهنمشیاطین را به سامان کار از ایشانمقیمان درک را عار از ایشاندر آن دم کز پی تسخیر خیبرز کین گشتند یاران حمله آوربه اول ساز رسم جنگ کردنددر آخر ترک نام و ننگ کردندهزیمت ریخت در ره خار غمشانوزان بشکفت گلهای المشانکه بود آن کس که سلطان رسالتگل نوخیز بستان رسالتبه عزم فتح با او کرد همراهلوای نصرت « نصر من الله»ز منقارش دو انگشت همایونز پای فتح خار آورد بیرونز منقارش دو انگشت همایونز پای فتح خار آورد بیرونکه تابد غیر از او خیبر گشودندری آن طور از خیبر ربودندر علم نبی غیر از علی کیستز هستی مدعا غیر از علی چیستزهی از آفرینش مدعا تودر گنجینهٔ سر خدا توگدایانیم از گنج سخایتنهاده چشم بر راه عطایتنه سیم و زر گدایی از تو داریمگدایی آشنایی از تو داریمدر این دریای ناپیدا کنارهکه غیر از غرقه گشتن نیست چارهاگر تو بگذری از آشناییکه از موجش دهد ما را رهاییبخار ظلم این دریای پر شورچراغ معدلت را کرده بی نورمگر فرمان دهی صاحب زمان راکه شمعی از تو افروزد جهان رارسد صیت ظهورش تا ثریافرود آید مسیح از دیر میناره طی کرده گیرد پیک خور پیشدگر ره باز گردد از پی خویشبرد آب روان را شوق از کارز بیهوشی دمی افتد ز رفتاربفرماید که برخیزند از خاکهواداران وصل او طربناکاز این دجال طبعان وارهد دورنماند کار و بار عالم این طوربنای ظلم در دوران نماندجهان زین بیشتر ویران نماندشود تاریکی ظلم از جهان دورنماند شمع بزم عدل بینورز آب عدل عالم را بشویدبه جای سبز گنج از خاک رویدبه نقد خود ننازد محتشم پرکند خود را چو درویشان تصورجهان را رسم عشرت تازه گرددنوای دین بلند آوازه گرددبه وحشی کز گدایان است ، او رایکی از بینوایان است ، او راز خوان مرحمت بخشد نواییرساند از ره لطفش به جایی*************************************در منشاء انشاء این نامه غریبالمعانی و باعث تصنیف این نسخهٔ نادر بیانی
شبی سامان ده سد ماتم وغمغم افزا چون سواد خط ماتمبه رنگ چشم آهو مهره گلفلک بر صورت بال عنادلز بس تاریکی شب نور انجمبه سوی عالم گل کرده ره گمتو گفتی از فلک انجم نمیتافتبه زحمت خواب راه دیده مییافتبلائی خویش را شب نام کردهز روز من سیاهی وام کردهچو بخت من جهانی رفته در خوابمن از افسانهٔ اندوه بیتابچراغم را نشانده صرصر آهمن و جان کندن شمع سحرگاهچو پروانه دلم را اضطرابیچو شمعم در رگ جان پیچ و تابیسر افسانهٔ غم باز کردمبه روز خود شکایت ساز کردمکه از بخت بدم خاک است بسترچه بخت است اینکه خاکش باد بر سرنه سامانی که بینم شاد خود راز بند غم کنم آزاد خود رانه سر پیداست نه سامان چه سازمچنین افتادهام حیران چه سازمچنین یارب کسی حیران نیفتدبدینسان بی سر و سامان نیفتدچو خواهم خویش را از تیرگی دورز برق آه خشم خانه را نورچو خواهم باکسی همدم نشینمبه خود جز سایه همزانو نبینمچو محنت افکند بر خاک راهمنگردد کس بسر جز دود آهمهمین جغد است در ویرانهٔ منکه گوشی میکند افسانهٔ منز من ننگ است هر کس را که بینمبه این آشفتگی تا کی نشینمبه خویشم بود زینسان گفتگوییکه ناگه این ندا آمد ز سوییکه ای مرغ ریاض نکته دانینوا آموز مرغان معانیشکایت چند از گردون کند کسچنین افتاده گردون چون کند کسنه گردون این چنین افتاده اکنونچنین بودهست تا بودهست گردونتو آن مرغ خوش الحانی در این باغکه از رشکت هزاران را بود داغچرا چون جغد در جیب آوری سراز این ویرانه یک دم سر بر آورچو گشتی بینوا برکش نواییفکن در گنبد گردون صداییبلند آوازه ساز از نو سخن رانوایی نو ده این دیر کهن رابیاور در میان دلکش بیانیکه بشناسد ترا هر نکته دانیگهر پاشی چو تو خاموش تا چندصدف مانند بودن گوش تا چنددر این دریا که از در نیست آثاردرون پر گهر داری صدف واردهن بگشا و بنما گوهر خویشمکن لب بستگی آیین از این بیشچو ماند در صدف بسیار گوهربه خاک تیره میگردد برابرازین درها که در گنجینه داریچرا گوش جهان خالی گذاریبه این درها ترا چندین الم چیستبه جیبت اینقدرها خاک غم چیستکسی کش آنقدرها گنج باشدچرا از روزگارش رنج باشدمتاعت گر چه کاسد گشت بسیارهنوزت میشود پیدا خریداردر این سودا تو خود بی دست و پاییوزین بی دست و پایی در بلاییپی این جنس بازاری طلب کنبرای خود خریداری طلب کنمتاع خویش را آور به بازارکه جنس خوب بردارد خریداراگر یکجا کساد افتد متاعتچرا باشد به بخت خود نزاعتنه یک کشور در این دیرینه کاخ استبود جایی دگر ، عالم فراخ استکریمی را به بخت دور خوش کنمتاع خویش او را پیشکش کنکه از اندوه دورانت رهاندبه خلوتخانهٔ عیشت رساند*************************************پایهٔ سریر معانی بر عرش نهادن و گام فکر در عرصهٔ سپهر گشادن در مدح شهسواری که فضای هستی گویی از اقلیم اوست
چو این گنج هنر ترتیب دادمز هر جوهر در او درجی نهادمشدم جویندهٔ زیبنده اسمیکه حفظ گنج را سازم طلسمیبه کام فکر ملکی چند گشتمبه اکثر نامداران بر گذشتمبه ناگه پیشم آمد پیر دانشکه ای کار تو بر تدبیر و دانشبه نام نامداری شد گهر سنجکه تیغش ملک را ماریست بر گنجشه انجم سپاه آسمان تختجهانگیر و جهاندار و جوانبختنهالی از گلستان پیمبرگلی از بوستان باغ حیدرچو بر او رنگ دارایی نهد گامشود آیین اطلس بخشش عامدل خورشید لرزد بر سر خاککه بخشد ناگهان دیبای افلاکصدف آبستن از ابر سخایشگهر بیقیمت از دست عطایشبه دارالضرب احسان چون قدم زدکرم را سکه نو بر درم زداگر زین بیشتر در کشور جودکرم زا نام حاتم بر درم بودسرانگشت سخا ز آنگونه افشردکه نقش نام حاتم را از آن بردبه تخت خسروی چون کرد آهنگبه قانون عدالت زد چنان چنگکه در بزم جهان از شاه درویشبجز نی نیست کس را باد در خویشچنان دورش به صحبت خانهٔ دادز امنیت صلای عیش در دادبه دور او که ناامنیست محبوسمگر یکباره راه جنگ زد کوسکه میپیچند سر تا پا کمندشبه نوبت چوب بر سر میزنندشاز آنرو زخمهٔ مطرب خورد چنگکه مانند است نام چنگ با چنگچو معموری ده ملک جهان شدجهان از گنج آسایش جنان شدکه جای خشت زن بزم شراب استبه جای قالب خشتش رباب استکشد چون آتش خشمش زبانهبرآرد دود از چشم زمانهبه روز جنگ چون بر پشت شبرنگکند او عزم میدان تیغ در چنگز هر جانب برآید نعره کوسدهد سوفار ناوک جمله را بوسنفیر سرکشان افتد به عالمخورد مرغ حیات بیدلان رمدلیران را به خون گلگون تبر زینپلنگی چند ناخن کرده خونینپی پرواز مرغ روح لشکرز هر جانب شود شمشیر شهپربرآرد تیغ چون مهر جهانسوزشود در عرصهٔ کین آتش افروزگهی بر غرب راند گاه بر شرقبه شرق و غرب از تیغش جهد برقگریزد لشکر خصم از صف کینبدانسان کز شهب خیل شیاطینزهی کشور گشا دارای دورانجهانگیر و جهاندار و جهانبانتویی آن آفتاب عرش پایهکه افتد چرخ در پایت چو سایهترا هر کس به قدر رتبهٔ خویش
پی ایثار چیزی آورد پیش
کشیدم پیش منهم گوهری چند
ز درج طبع رخشان جوهری چند
تو آن دانا دل گوهر شناسی
که نیکو گوهر از گوهر شناسی
نیم از قسم هر گوهر فروشی
به سوی گوهر من دار گوشی
چه میگویم چه گوهر چند مهره
به شهر بیوجودی گشته شهره
نه آن مقدارها چیزیست دلکش
که افتد طبع دانا را به آن خوش
ز سد بیت ار فتد یک بیت پرکار
ز طبع من بود آن نیز بسیار
الاهی تا در این میدان انبوه
کشد خورشید خنجر بر سرکوه
کسی کاو هست کینت در نهادش
اگر کوه است بر سر تیغ بادش
**********************************
حکایت ناقل این مقاله و شکایت قایل این رساله در بیوفایی یاران ریایی و دلایل بر فضیلت گوشهٔ تنهایی
دلا برخیز تا کنجی نشینیم
ز ابنای زمان کنجی گزینیم
عجب دوری و ناخوش روزگاریست
نه بر مردم نه بر دور اعتباریست
اگر سد سال باشی با کسی یار
پشیمانی کشی در آخر کار
از این بیمهر یاران دوری اولا
ز بزم وصلشان مهجوری اولا
بسا یاران که همدم مینمودند
وفادارانه خود را میستودند
به اندک گفتگویی آخر کار
حدیث جور و کین کردند اظهار
گذشتند از طریق دوستداری
به دل دادند آهی یادگاری
چه عقل است این که نقد زندگانی
دهی تا در عوض آهی ستانی
خرد چون بر من مجنون بخندد
بر این سودا بخندد چون نخندد
از این سودا بغیر از شیونم نیست
بجز خوناب غم در دامنم نیست
بلی آن کس که این سوداست کارش
جز این نفعی نیاید در کنارش
مرا از سیل خون چشم خونبار
چه حاصل این زمان کز دست شد کار
غلط خود کردهام جرم که باشد
سرشکم خون به دامان از چه باشد
همان به تا کنم کنجی نشیمن
چنان سازم پر از خونابه دامن
که سوی کس به عزم همزبانی
دگر نتوان شد از فرط گرانی
برآنم تا ز یاران ریایی
گریزم سوی اقلیم جدایی
اگر باشد ز خنجر خار آن راه
نهم بر خویشتن آزار آن راه
به رفتن گام همت بر گشایم
تهیپا آن بیابان طی نمایم
کنم از آب چشم شور خونبار
به دور خویش سد در سد نمکزار
که روز طاقتم را گر شب آید
ز درد بی کسی جان بر لب آید
به ره نتوان نهادن پای افکار
به عزلت خانه باید ساخت ناچار
دلا از پای همت بگسل این بند
نشینی در میان دور بلا چند
بیا چون ما کناری زین میان گیر
برو ترک وصال این و آن گیر
ازین ناجنس یاران ریایی
بسی بیگانگی به ز آشنایی
نهای از مردمان دیده بهتر
به کنج خانه ساز و سر فرو بر
نظر بر مردمان دیده افکن
که چون کردند در کنجی نشیمن
چنان دیدند صاف آیینه خویش
که بینند آنچه باید دید از پیش
از آنرو طالب گنجند مردم
که شد در گوشهٔ ویرانهای گم
چنین آب روان بیقدر از آنست
که او ناخوانده هر جانب روانست
طریق گوشه گیری چون کمان گیر
به دستت سر پیی دادم جهان گیر
کشندت گر به سوی خویش سد بار
طریق گوشه گیری را نگه دار
مکن بهر شکم اوقات ضایع
بهر چیزی که باشد باش قانع
چراغ از داغ داران بهر آنست
که پر از لقمهٔ چربش دهانست
به اندک خاک چون قانع شود مار
بود پیوسته با گنجش سروکار
از آن رو صیت کوس افتد به عالم
که او پیوسته خالی دارد اشکم
خم می برکند خود را سر از تن
که او را شد شکم پر تا به گردن
پی نان بر در اهل زمانه
چه سر مالی چو سگ بر آستانه
تو آن شیری که عالم بیشهٔ تست
کجا رفتن به هر در پیشهٔ تست
نیاید زان به پهلو شیر را سنگ
که از رفتن به هر در باشدش ننگ
چو سگ تا چند بر هر در فتادن
پی نانی عذاب خویش دادن
به ا ین سگ طبعی از خود باد ننگت
که بهر لقمهای کافتد به چنگت
بود هر دم سرت بر آستانی
کشی هر لحظه جور پاسبانی
************************************
شیر حکمت از پستان خامه گشادن و طفل فسانه را در مهد خیال پرورش دادن در آغاز حکایت عشقبازی و ابتداء روایت نکته سازی
نوا پرداز قانون فصاحت
چنین زد چنگ بر تار حکایت
که بود اقلیم چین را شهریاری
به تخت شهریاری کامکاری
به تاج نامداری سربلندی
به زنجیر عدالت ظلم بندی
به چین در دور عدل آن جهاندار
نبود آشفتهای جز طره یار
به جز چشم نکویان در سوادی
به دورش کس نداد از فتنه یادی
ز عدلش همسرا گنجشک با مار
به دورش چرغ آهو را هوادار
نظر چون بر رخش دوران گشاده
نظر نام شه دوران نهاده
وزیری بود بس عالی مقامش
نظیر از مادر ایام نامش
حصار ملک رای محکم او
بهار عدل روی خرم او
از آن چیزی که بر دل بندشان بود
همین نومیدی فرزندشان بود
پی صیدافکنی یک روز دلتنگ
وزیر و شه برون راندند شبرنگ
وزیر و پادشاه و خادمی چند
ز دیگر لشکری بگسسته پیوند
از آنجا روی در صحرا نهادند
بسان سیل در صحرا فتادند
به زیر ران هر یک تیز گامی
سمند بادپایی، خوشخرامی
شدندی صد بیابان بیش در پیش
به تندی از صدای سینه خویش
زد آتش گرمی خور در جگرشان
یکی ویرانه آمد در نظرشان
دوانی سوی آن ویرانه راندند
به سرعت خویش را آنجا رساندند
در او دیدند پیری با صفایی
ز عالم نور او ظلمت زدایی
زبان او کلید گنج عرفان
بسان گنج در ویرانه پنهان
اگر در دل گذشتی طیلسانش
فلک در پا فکندی کهکشانش
محیط معرفت دل در بر او
کف دریای دین موی سر او
به قدی چون کمان در چله دایم
بنای گوشه گیری کرده قایم
چو رخ بنمود آن پیر فتاده
ز اسب خویشتن شه شد پیاده
شه و دستور در پایش فتادند
نقاب از روی راز خود گشادند
به و ناری برون آورد درویش
از آنها داشت هر یک را یکی پیش
نظر زان نار خرم گشت بسیار
که روشن دید شمع بخت از آن نار
پس آنگه داد ایشان را بشارت
که بر چیزیست آن هر یک اشارت
وزیر از به بسی چون نار خندید
که درد خویشتن را زان بهی دید
به خسرو مژدهٔ آن میدهد نار
که گردد گلبن بختش گران یار
به تخت دور در کم روزگاری
از و سر بر فرازد تاجداری
خدا بخشد به دستور خداوند
در این گلزار یک نخل برومند
ولی باشد چو به با چهره زرد
ز آه عاشقی رخسار پر گرد
دل دستور خرم بود از آن به
که دردش میشود گویا از آن به
ولی در نار حرف پیرش انداخت
چو شمع از بار غم دلگیرش انداخت
بلی بوی بهی نبود در آن باغ
ز نارش نیست یک دل خالی از داغ
در این گلشن که خندان گشت چون نار
که چشم از خون نگشتش ناردان بار
به نزدیکش دمی چون آرمیدند
دعا گویان از او دوری گزیدند
سوی بستانسرای خویش راندند
برای میوه نخل نو نشاندند
از آن مدت چو شد نه ماه و نه روز
شبی سرزد و مهر عالم افروز
وزیر و شاه را زان مژده دادند
ز گنج سیم قفل زر گشادند
چنان دادند سیم و زر به مردم
که در زیر غنیمت شد جهان گم
نظر از خرمی سوی پسر تاخت
رخ فرزند را مد نظر ساخت
چنین فرمود شاه نیک فرجام
که منظورش کنند اهل نظر نام
به دستوری که باشد رفت دستور
نظر را گوهر خود داشت منظور
که فرمان شه روی زمین چیست
بفرماید شهنشه نام این چیست
چو پر میدید سوی شاه ایام
نظر فرمود ناظر باشدش نام
به سوی هر یکی یک دایه بردند
به دست دایه ایشان را سپردند
ز هجر آن لبان روح پرور
چو ماتم دار شد پستان مادر
به رسم مادری بنهاد دوران
دهانشان را بجای شیر دندان
به ملک حسن چون از ده گذشتند
ز ماه چارده صد ره گذشتند
به خوبی شد چنان شهزاده منظور
که در عالم چو خور گردیده مشهور
قدش سروی ز بستان نکویی
گل رویش ز باغ تازه رویی
پی مرغ دل هر هوشیاری
ز کاکل بر سر آن سرو ماری
دل کس با وجود هوشیاری
نبردی جان از او با رستگاری
فکنده فتنهٔ او در جهان شور
مدامش نرگس بیمار مخمور
صف مژگان او کز هم گذشته
کمینگاه هزاران فتنه گشته
پی خون خوردن عشاق جانباز
دو لعل او دو خونی گشته همراز
در دندان او در خنده تا دید
دل گوهر ز غم سوراخ گردید
گهر کو دست پرورد صدف بود
بدان دندان کیش لاف شرف بود
زنخدانش بر آن رخسار دلکش
معلق کرده آبی را در آتش
ز زر بر گردنش طوقی فتاده
به گنج سیم ماری تکیه داده
بری از سیم خام آن نخل تر داشت
عجب نخلی که سیم خام برداشت
جهانی بسته بود از شوق هر سو
چو بازو بند دل در بازوی او
فروغ ساعدش از آستینها
چو نور شمع از فانوس پیدا
به خوبی داد آن خورشید پایه
ز سیم دست سیمین دست مایه
کمر پیچید عمری بر میانش
نگشته آگه از سر نهانش
دلا در فکر آن موی میان پیچ
طلب کن فکر باریکی در آن پیچ
مگر حرف از میان آن فزونتر
حکایت در میان بگذار و بگذر
****************************************
لوح معنی در دامن حکایت نهادن و زبان به درس نکته گشادن در تعریف مکتبی که لعبت خانهٔ چین از او نشانهایست و حدیث خلدبرین افسانهای
دبیر مکتب نادر بیانی
چنین گوید ز پیر نکته دانی
که مکتبخانهای گردید تعیین
چه مکتب، خانهای پر لعبت چین
گلستانی ز باد فتنه رسته
در او از هر طرف سروی نشسته
در او خوش صورتان پرنیان پوش
چو صورتخانهٔ چین دوش بر دوش
یکی درس جفا آغاز کرده
کتاب فتنهجویی باز کرده
یکی را غمزه از مژگان قلمزن
به خون بیدلان میشد رقمزن
یکی مصحف ز هم بگشوده چون گل
یکی در نغمه سازی گشته بلبل
در آن مکتب که عشرتخانهای بود
در او حرف بهشت افسانهای بود
به فرمان نظر منظور و ناظر
پی تعلیم گردیدند حاضر
معلم دیده خود جایشان ساخت
سر از اکرام خاک پایشان ساخت
به سوی خویش از تعظیمشان خواند
به دامن تختهٔ تعلیمشان ماند
معلم بر رخ منظور حیران
ز طفلان شور حسنش در دبستان
خوشا آن دلبر غارتگر هوش
کزو خرد و بزرگ افتند مدهوش
می حیرت دهد نظارهٔ او
ز دل طاقت برد رخسارهٔ او
به سد دل غمزهاش تیری فروشد
لبش جانها به تکبیری فروشد
دمی ناظر از و غافل نمیشد
به سوی دیگری مایل نمیشد
نظر از لوح خود سوی دگر داشت
الف میگفت و بر قدش نظر داشت
برآن صورت گشادی چشم پرنم
نمیزد چشم همچون صاد بر هم
چو میل آن رخ گلفام میکرد
دو چشم دیگر از وی وام میکرد
ز تیغ حسن او گاه نظاره
دلی بودش بسان غنچه پاره
چو آن میم دهان گشتی سخن ساز
چو میم از حیرتش ماندی دهان باز
چو بر حیرانی ناظر نظر کرد
به دل شهزاده را چیزی اثر کرد
به خود میگفت کاین حیرانیش چیست
به سویم دیدن پنهانیش چیست
چرا چون میکنم نظارهٔ او
شود تغییر در رخسارهٔ او
تغافل گر زنم بیتاب گردد
بر او گر تیز بینم آب گردد
به دل پیوسته بود این خار خارش
که چون آرد سری بیرون ز کارش
به راه عشق از آن خوشتر دمی نیست
به آن عشرت فزایی عالمی نیست
که بیند یار زیر بار شوقت
شکی پیدا کند در کار شوقت
ترا ساقی کند چشم فسون ساز
که در مستی گشایش پرده از راز
لبش با دیگری در بذلهگویی
نهانی غمزهاش در رازجویی
تبسم را به دلجویی نشاند
نظر سویت به جاسوسی دواند
وگر در پرده پنهان سازی آن راز
کند از ناز قانون دگر ساز
بفرماید به ترک چشم خونریز
که نوک خنجر مژگان کند تیز
دهد هندوی زلفش عرض زنجیر
کشد ابروی خوبش بر کمان تیر
به جانت درزند از ناز پنجه
کشد زلفش دلت را در شکنجه
اگر اظهار آن معنی نمودی
به روی خود در سد غم گشودی
و گر کردی نهان راز جمالش
بسا شادی که دیدی از وصالش
**********************************
بیان خوابی و اظهار اضطرابی که ناظر را از راز پنهان از بیصبری خبر داده و داغ ناصبوریش بر جگر نهاده و حکایت مفارقت و شکایت مهاجرت
چنین گفت آن ادیب نکته پرداز
که درس عاشقی میکرد آغاز
که منظور از وفا چون گل شکفتی
حکایتهای مهر آمیز گفتی
به نوشین لعل آن شوخ شکر خند
دل مسکین ناظر ماند در بند
حدیث خوشادا گلزار یاریست
نهال بوستان دوستاریست
حدیث ناخوش از اهل مودت
به پای دل نشاند خار نفرت
بسا یاران که بودی این گمانشان
که بی هم صبر نبود یک زمانشان
به حرف ناخوشی کز هم شنیدند
چنان پا از ره یاری کشیدند
که مدتها برآمد زان فسانه
نشد پیدا صفایی در میانه
خوش آن صحبت که در آغاز یاریست
در او سد گونه لطف و دوستداریست
کمال لطف جانان آن مجال است
که روز اول بزم وصال است
بسا لطفی که من از یار دیدم
به ذوق بزم اول کم رسیدم
به عیش بزم اول حالتی هست
که حالی آن چنان کم میدهد دست
تو گویی عیش عالم وام کردند
نخستین بزم وصلش نام کردند
به عاشق لطف معشوق است بسیار
ولی چندان که شد عاشق گرفتار
بلی صیاد چندان دانه ریزد
که مرغ از صیدگاهی برنخیزد
چو گردد مرغ اندک چاشنی خوار
بود در سلک مرغان گرفتار
چه خوش میگفت در کنج خرابات
به دختر شاهدی شیرین حکایات
اگر خواهی که با جور تو سازند
حیات خویش در جور تو بازند
به آغاز محبت در وفا کوش
وفا کن تا بری زاهل وفا هوش
بنای مهر چون شد سخت بنیاد
تو خواهی لطف میکن خواه بیداد
تو شمعی را که میداری به آتش
نگه دارش که گردد شعله سرکش
چراغی را که از آتش شراریست
کجا بر پرتو او اعتباریست
چنین القصه لطف آن وفا کیش
شدی هر روز از روز دگر بیش
دمی بی یکدگر آرامشان نه
به غیر ازدیدن هم کارشان نه
اگر یک لحظه میبودند بی هم
برون میرفت افغانشان ز عالم
شدی هر روز افزون شوق ناظر
به مکتب بیشتر میگشت حاضر
چو بیمنظور یک دم جا گرفتی
به همدرسان ره غوغا گرفتی
که قرآن کردم از دست شما بس
نمیخواهم که همدرسم شود کس
مرا دیوانه کرد این درس خواندن
نمیدانم چه میخواهید از من
به یکدیگر دریدی دفتر خویش
که این مکتب نمیخواهم از این بیش
نظر از راه مکتب بر نمیداشت
بدین اندوه و این رنج عالمی داشت
دمی سد ره برون رفتی ز مکتب
که شاه من کجا رفتست یا رب
گذشته آفتاب از جای هر روز
کجا رفتست آن مهر جهانسوز
ازین مکتب گرفتندش مگر باز
و گر نه کو که با من نیست دمساز
گهی کردی به جای خویش مسکن
کشیدی سر به جیب و پا به دامن
شدی منظور چون از دور پیدا
ز روی خرمی میجست از جا
که ای جای تو چشم خون فشانم
بیا کز داغ دوری سوخت جانم
خوشا عشق و بلای عشقبازی
دل ما و جفای عشقبازی
خوش آن راحت که دارد زحمت عشق
مبادا هیچ دل بیزحمت عشق
در او غم را خواص شادمانی
ازو مردن حیات جاودانی
نهان در هر بلایش سد تنعم
به هر اندوه او سد خرمی گم
به جام او مساوی شهد با زهر
در او یکسان خواص زهر و پازهر
فراغت بخشد از سودای غیرت
رهاند خاطر از غوغای غیرت
نشاند در مقام انتظارت
که کی آید برون از خانه یارت
دمی گر دیرتر آید برون یار
ز دل بیرون رود طاقت به یکبار
شود وسواس عشقت رهزن صبر
کنی سد چاک در پیراهن صبر
لباس صبر تا دامن دریدن
گریبان چاک هر جانب دویدن
در آن راهش که روزی دیده باشی
ز مهرش گرد سر گردیده باشی
روی آنجا به تقریبی نشینی
سراغش گیری از هر کس که بینی
که گردد ناگهان از دور پیدا
نگاهش جانب دیگر به عمدا
به شوخی دیده را نادیده کردن
به تندی از بر عاشق گذردن
به هر دیدن هزاران خنده پنهان
تغافل کردنی سد لطف با آن
بدینسان مدتی بودند دمساز
دلی فارغ ز چرخ حیله پرداز
شبی چون طرهٔ منظور ناظر
به کنجی داشت جا آشفته خاطر
درآن آشفتگی خواب غمش برد
غم عالم به دیگر عالمش برد
میان بوستانی جای خود دید
چه بستان، جنتی مأوای خود دید
چنار و سرو را در دست بازی
لباس سبزه از شبنم نمازی
به زیر سایهٔ سرو و صنوبر
به یک پهلو فتاده سبزه تر
صنوبر صوف سبز افکنده بر دوش
درخت بید گشته پوستین پوش
در آن گلشن نظر هر سو گشادی
که ناگه ز آن میان برخاست بادی
بسان خس ربود از جای خویشش
بیابانی عجب آورده پیشش
بیابان غمی ، دشت بلایی
کشنده وادیی ، خونخوار جایی
عیان از گردباد آن بیابان
ز هر سو اژدری بر خویش پیچان
ز موج پشتههای ریگ آن بر
نمایان گشته نقش پشت اژدر
زبان اژدها برگ گیاهش
خم و پیچ افاعی کوره راهش
عیان از کاسههای چشم اژدر
ز هر سو لالهٔ سیراب از آن بر
شده زهر مصیبت سبزه زارش
ز خون بیدلان گل کرده خارش
کدوی می شده خر زهره در وی
به زهر او داده از جام فنا می
پی گمگشتهٔ آن دشت اندوه
شد آتش چشم اژدر بر سر کوه
به غایت کرد هولی در دلش کار
ز روی هول شد از خواب بیدار
به خود میگفت این خوابی که دیدم
وزان در جیب محنت سر کشیدم
به بیداری نصیبم گر شود وای
چه خواهم کرد با جان غم افزای
از آن خواب گران کوه غمی داشت
چه کوه غم که بار عالمی داشت
****** ادامه در بخش دوم ******
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۲/۱۲ ساعت توسط سجاد محمدی مطلق
|
